230.کودکیانه

چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 16:02

230.

اول:

دیشب رفتم پیاده روی با دوستی که خیلی حسم بهش خوب نبود.در حالی که هیچ نکته منفی یا بدی ازش ندیده بودم.دوس داشتم ببینم علتش چیه!باهم هم قدم شدیم،حرف زدیم،درد دل کردیم.حتی یه کوچولو گریه کرد.

چقدر اون آدم به من حس امنیت داد ونسبت به من امن بود.حس بدم از بین رفت.حتی حسم خوب هم شد.دیدم که ما آدم ها چقدر شبیه هم هستیم اما نمی تونیم همون ببینیم.


دوم:

خواهر کوچیکه حالش خوب نبود والبته کمی هم ترسیده بود.باهاش حرف زدم،آرروم آروم...حالش بهتر ش،خاطر جمع شد،حالش برگشت.

مکالمه نیم ساعت بیشتر طول کشید.

وقت خداحافظی گفت داداش تو بزرگترین قهرمانی هستی که شناختم.


سوم:

دایی اینا بالاخره راهی شدن.دوره درمانی زن دایی به خیر وخوشی وبدون هیچ عارضه ای تموم شد واز این بابت خوشحالم.بهشون عادت کرده بودم.


چهارم:

از امروز باید شروع کنم به جمع آوری وپک کردن وسائل خونه،احتمالاً آخر هفته اینده اسباب کشی باشه.استرس دارم.می ترسم دست تنها از پسش برنیام.

نامرد اونیه که اینو بخونه ونیاد کمکم!


پنجم:

کودکی  بد مثل شبحیه  هستن که تمام عمر روی زندگی وروان آدما سایه انداخته.تا از شرش خلاص نشی روی آرامش رو نخواهی دید.این حرفیه که رد خور نداره!

یا باید یه بار واسه همیشه درد بکشیم وکنارش بزاریم یا یه عمر با روح زخمی  سرکنیم.

پدری که...

مادری که...

نتیجه اش چه بچه ای می شه؟!!

ما بچه هایی که کودکی خوب نداشتیم ناگزیریم که انتخاب کنیم.یه انتخاب خیلی سخت.

اینو توی سفر آخریه فهمیدم.البته بگم که درک کردم.کاملا درکش کرد.خیلی دردناک بود.



تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
230.کودکیانه - ایستاده در باد

230.کودکیانه

چهارشنبه 23 تیر 1395 ساعت 16:02

230.

اول:

دیشب رفتم پیاده روی با دوستی که خیلی حسم بهش خوب نبود.در حالی که هیچ نکته منفی یا بدی ازش ندیده بودم.دوس داشتم ببینم علتش چیه!باهم هم قدم شدیم،حرف زدیم،درد دل کردیم.حتی یه کوچولو گریه کرد.

چقدر اون آدم به من حس امنیت داد ونسبت به من امن بود.حس بدم از بین رفت.حتی حسم خوب هم شد.دیدم که ما آدم ها چقدر شبیه هم هستیم اما نمی تونیم همون ببینیم.


دوم:

خواهر کوچیکه حالش خوب نبود والبته کمی هم ترسیده بود.باهاش حرف زدم،آرروم آروم...حالش بهتر ش،خاطر جمع شد،حالش برگشت.

مکالمه نیم ساعت بیشتر طول کشید.

وقت خداحافظی گفت داداش تو بزرگترین قهرمانی هستی که شناختم.


سوم:

دایی اینا بالاخره راهی شدن.دوره درمانی زن دایی به خیر وخوشی وبدون هیچ عارضه ای تموم شد واز این بابت خوشحالم.بهشون عادت کرده بودم.


چهارم:

از امروز باید شروع کنم به جمع آوری وپک کردن وسائل خونه،احتمالاً آخر هفته اینده اسباب کشی باشه.استرس دارم.می ترسم دست تنها از پسش برنیام.

نامرد اونیه که اینو بخونه ونیاد کمکم!


پنجم:

کودکی  بد مثل شبحیه  هستن که تمام عمر روی زندگی وروان آدما سایه انداخته.تا از شرش خلاص نشی روی آرامش رو نخواهی دید.این حرفیه که رد خور نداره!

یا باید یه بار واسه همیشه درد بکشیم وکنارش بزاریم یا یه عمر با روح زخمی  سرکنیم.

پدری که...

مادری که...

نتیجه اش چه بچه ای می شه؟!!

ما بچه هایی که کودکی خوب نداشتیم ناگزیریم که انتخاب کنیم.یه انتخاب خیلی سخت.

اینو توی سفر آخریه فهمیدم.البته بگم که درک کردم.کاملا درکش کرد.خیلی دردناک بود.



تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد