239.آنقدر هست که بانگ جرسی می آید...

یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 13:19

239.

اول:

کلاس هفته پیش برگزار شد.بالاخره یکی از بچه که در مقابل موضوعی خیلی مقاومت می کرد،خبر داد که بارشو زمین گذاشته.خیلی براش دردناک بود وآثار یه هفته درد وزجر کشیدن رو توی چهره اش می شد دید،اما همه رو واقعاً از ته دل خوشحال کرد.اما وسط کلاس یه خبر شوم حال همه رو خراب کرد.

کلاس نیمه کاره موند.


دوم:

این خونه جدیده رو دوس دارم.جمع وجوره.دیگه لازم نیست واسه یه لیوان آب خوردن  کلی انرژی  هدر بدم.

اما بدیش اینه که تراس نداره!


سوم:

الان که فکرمی کنم،چهره  وقد بالای دخترک مثل ...

شاید لنگه اشو فقط توی نگارگریای استاد فرشچیان میشه پیدا کرد.یه دختر به معنی واقعی ،به قول دوست جان "آنچه که باید باشد".

درگیر داستانای اسفند ماه پارسال بودم که به تیم من اضافه شد.به حدی درگیر جمع وجور کردن کارا بودم که اصلاً ندیدمش.اصلاً به چشمم نیومد.فقط کارشو می دیدم.زبر وزنگ وحواس جمع.فقط یه بار کافی بود بگم "ف"خودش تا فرحزاد که هیچ تا فیلیپین هم می رفت.بهترین نبود،اما یکی از بهترین های تیمم بود.یکی دو ماهی بی خبر بودم ازش،برام مهم نبود یه آدم گذرا مثل خیلیای دیگه...تا اینکه توی ماه های قبل چندبار به بهانه های مختلف سراغمو گرفت وبیشتر هم کلام شدیم و...تا اینکه همو دیدیم.پیدا بود که دلش آشوبه!

ومن هم ترسیدم.نه اینکه بترسم،نه .خسته بودم از اتفاقی که می دونستم احتمالاً قراره بیوفته.

صورت سفید وقشنگش مثل لبو سرخ شده بود و به سختی حرف می زد!بریده بریده ونامنظم.از علاقه اش گفت و... واینکه قبلش با همسر دکتر"ط"در این مورد صحبت کرده وایشون گفتن که خودش رو در رو موضوع رو مطرح کنه وبه همین خاطر الان اینجاس.

سرشو پایین انداخته بودوصورتشو که از شرم سرخ شده بود پایین انداخته بود وهمش انگشتای ظریف وبلندشو می کشید دور فنجون.

نزدیک بود قلبم از حلقم دربیاد.

از توضیح دادن و....خسته بودم.واقعاً خسته بودم.اینکه زندگیمو واسه کسی توضیح بدوم وهزارتا دلیل بیارم و...بهش گفتم که وقت می خوام که فکر کنم.

ته دلم خوشحال بودم که دخترا دارن به این خودباوری می رسن که حرفشون بزنن بدون ترس از قضاوت وبرچسب و...

دوس داشتم یه کم زمان بگذره که بتونه خودشو پیدا کنه وبعد توضیح بیشتر بدم.

بالاخره باهاش صحبت کردم و بهش گفتم چقدر این کارش برام ارزشمنده  و چقدر براش احترام قائلم.امامن آدم زندگیش نیستم به دلایل مختلف.یه جوری وانمود کرد که پذیرفته اما چونه اش که وقت خداحافظی قل قل می خورد یه چیز دیگه ای می گفت.

امیدوارم که پرشو وا کرده باشم.

این یکی از موضوعای بود که توی پاراگراف اول اینجا گفته بودم.


چهارم:

کتاب سهراب هم از زیر چاپ در اومد.یه جلدشو برام فرستاده ،بهش تبریک گفتم واز این بابت خوشحالم که دوستم موفق شده.


پنجم:

دنیا با عینک چقدر دیدنی تره!مثل اینکه چشامو از توی گیره درآورده باشن.


ششم:

صبح توی مسیر داشتم به حرفای پیرمرد فکر می کردم.حرفای که قبلاً زده بود واین پیغام آخریش.

بغضم شده بود از ذوق...

پیرمرد اینا رو به من نگو!

من جنبه اشو ندارم...

من هیچ وقت ...





تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
239.آنقدر هست که بانگ جرسی می آید... - ایستاده در باد

239.آنقدر هست که بانگ جرسی می آید...

یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 13:19

239.

اول:

کلاس هفته پیش برگزار شد.بالاخره یکی از بچه که در مقابل موضوعی خیلی مقاومت می کرد،خبر داد که بارشو زمین گذاشته.خیلی براش دردناک بود وآثار یه هفته درد وزجر کشیدن رو توی چهره اش می شد دید،اما همه رو واقعاً از ته دل خوشحال کرد.اما وسط کلاس یه خبر شوم حال همه رو خراب کرد.

کلاس نیمه کاره موند.


دوم:

این خونه جدیده رو دوس دارم.جمع وجوره.دیگه لازم نیست واسه یه لیوان آب خوردن  کلی انرژی  هدر بدم.

اما بدیش اینه که تراس نداره!


سوم:

الان که فکرمی کنم،چهره  وقد بالای دخترک مثل ...

شاید لنگه اشو فقط توی نگارگریای استاد فرشچیان میشه پیدا کرد.یه دختر به معنی واقعی ،به قول دوست جان "آنچه که باید باشد".

درگیر داستانای اسفند ماه پارسال بودم که به تیم من اضافه شد.به حدی درگیر جمع وجور کردن کارا بودم که اصلاً ندیدمش.اصلاً به چشمم نیومد.فقط کارشو می دیدم.زبر وزنگ وحواس جمع.فقط یه بار کافی بود بگم "ف"خودش تا فرحزاد که هیچ تا فیلیپین هم می رفت.بهترین نبود،اما یکی از بهترین های تیمم بود.یکی دو ماهی بی خبر بودم ازش،برام مهم نبود یه آدم گذرا مثل خیلیای دیگه...تا اینکه توی ماه های قبل چندبار به بهانه های مختلف سراغمو گرفت وبیشتر هم کلام شدیم و...تا اینکه همو دیدیم.پیدا بود که دلش آشوبه!

ومن هم ترسیدم.نه اینکه بترسم،نه .خسته بودم از اتفاقی که می دونستم احتمالاً قراره بیوفته.

صورت سفید وقشنگش مثل لبو سرخ شده بود و به سختی حرف می زد!بریده بریده ونامنظم.از علاقه اش گفت و... واینکه قبلش با همسر دکتر"ط"در این مورد صحبت کرده وایشون گفتن که خودش رو در رو موضوع رو مطرح کنه وبه همین خاطر الان اینجاس.

سرشو پایین انداخته بودوصورتشو که از شرم سرخ شده بود پایین انداخته بود وهمش انگشتای ظریف وبلندشو می کشید دور فنجون.

نزدیک بود قلبم از حلقم دربیاد.

از توضیح دادن و....خسته بودم.واقعاً خسته بودم.اینکه زندگیمو واسه کسی توضیح بدوم وهزارتا دلیل بیارم و...بهش گفتم که وقت می خوام که فکر کنم.

ته دلم خوشحال بودم که دخترا دارن به این خودباوری می رسن که حرفشون بزنن بدون ترس از قضاوت وبرچسب و...

دوس داشتم یه کم زمان بگذره که بتونه خودشو پیدا کنه وبعد توضیح بیشتر بدم.

بالاخره باهاش صحبت کردم و بهش گفتم چقدر این کارش برام ارزشمنده  و چقدر براش احترام قائلم.امامن آدم زندگیش نیستم به دلایل مختلف.یه جوری وانمود کرد که پذیرفته اما چونه اش که وقت خداحافظی قل قل می خورد یه چیز دیگه ای می گفت.

امیدوارم که پرشو وا کرده باشم.

این یکی از موضوعای بود که توی پاراگراف اول اینجا گفته بودم.


چهارم:

کتاب سهراب هم از زیر چاپ در اومد.یه جلدشو برام فرستاده ،بهش تبریک گفتم واز این بابت خوشحالم که دوستم موفق شده.


پنجم:

دنیا با عینک چقدر دیدنی تره!مثل اینکه چشامو از توی گیره درآورده باشن.


ششم:

صبح توی مسیر داشتم به حرفای پیرمرد فکر می کردم.حرفای که قبلاً زده بود واین پیغام آخریش.

بغضم شده بود از ذوق...

پیرمرد اینا رو به من نگو!

من جنبه اشو ندارم...

من هیچ وقت ...





تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد