241.از قبل نوشته

سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 15:42

241.

این متن از وبلاگ قبلیه:


اول:


وقتی که می رفتیم کوه،پیرمرد همیشه یک قدم از همه جلوتر بود.ما جوانترها به گردش هم نمی رسیدم.سرحال وسرزنده و قبراق.به محض رسیدن هیزم می شکست وچایی را بار می گذاشت،صبحانه را ردیف می کرد.سرشار از انرژی بود خستگی نمی شناخت.صبرش زیاد بود وهمیشه حرف داشت برای گفتن.از آن قدیم قدیم ها،از گیاهان منطقه،از باران وبرف وزمستان،از گرسنگی وخستگی وداشتن ونداشتن.همه ی حرف هایش تازه بود.حتی اگر برای بار دهم یا صدم تعریفشان می کرد.ساعت ها که حرف بزند دلت نمی آید حتی یک کلمه شان را ازدست بدهی.به دل می نشست،خودمانی خودمانی،انگار صد سال است که می شناسیش.

نماز که می خواند خیلی طولش نمی داد وفتحه وکسره وحرف نمی دانم چی،را از ته حلقش ادا نمی کرد،حروف یرملون و والی و... را نمی شناخت اما با خدا مثل همین همسایه دیوار به دیوارشان حرف می زد،راحت وصیمیمی،مطمئنن خدا هم مثل همان همسایه جوابش را می داد وحرفش را می شنید.

دختر بزرگش می گفت:عزیز دردانه بابا بودم(والبته هست)وقتی علی آقا آمد خواستگاری،چند ماهی می شد که مادرش به رحمت خدا رفته بود.پدرش را وقتی بچه بود از دست داده بود.از بچگی کار کرده بود وخواهر وبرادرهایش را بزرگ کرده بود.اهل جنگ بود.یک پایش جبهه بود یک پایش شهر،وقتی که می رفت بچه ها می ماندند ویلان وتنها.مانده بود مستاصل که چه کند.دلش پیش بچه ها بود وجبهه را هم نمی توانست رها کند.خاکش دست اجنبی بود.برای مرد ایلیاتی خاک یعنی همه چیز!پدر،مادر،ناموس،... تصمیم گرفته بود ازدواج کند شاید کمی... .ازدواجش هم به خاطر بچه ها بود.به خاطر خودش نبود.وقتی بابا این ها را برایم گفت،گفتم باشد،اگر شما ضمانتش را بکنید من حرفی ندارم.ریش وقیچی دست خودتان حاجی.بابا نگاهم کرد وگفت:"دختر جان فاطمه زهرا رویت را سفید" کند.همین!

ازدواج کرده بود.خواهرها وبرادرهای علی آقا را بزرگ کرد،به ثمرشان رساند.ازدواج کردند وهمه الان سر خانه وزندگیشان هستند.هر کدام چند بچه دارند.علی آقا هم فکر وذکرش جنگ بود.با پای خودش رفته بود جبهه،وقتی برگشت با عصا وویلچر برگشت.می گفت تا الان یاد ندارم یک دفعه با علی آقا حرفم شده باشد یا از هم دلخور شده باشیم.علی آقا خیلی خاطر را می خواهد،قدرشناس است.زندگیمان سخت است اما تا حالا دستمان جلوی نامرد دراز نشده.می گذرد،با آبرو هم می گذرد.هرچه داریم از آن دعای بابایم است.


دوم:


پیرمرد وقتی شنیده بود حال مادرم خوب نیست وقلبش مشکل پیدا کرده،همه ی دختر پسرها ونوه ها و... را جمع کرده بود خانه اش وختم صلوات گرفته بود،صبح روزی هم که قرار بود قلب مادرم عمل شود.با زنش رفته بود مسجد محل.تا جراحیش تمام شود،بست نشسته سر سجاده.این را هیچ کس نمی داند،من می دانم وزنش وخداااااااا!


سوم:


قلبش را ده پانزده سال پیش عمل کرده بود.حال دوباره گرفته،درست کار نمی کند.بین تیم پزشکیش اختلاف هست.یکی می گوید جراحی دوباره یکی می گوید... حال پیرمرد خوب نیست.دخترش همسر داییم است،مادر فاطمه ومحمدطاها همان جغله هایی که قبلن حرفشان را زده بودم.دایی جانمان زنگ زدوبرایم تعریف کرد.همان دیشب به دکتر... زنگ زدم،جواب نداد.نصف شب خودش زنگ زد،ماجرا را گفتم.گفت چهار شنبه شب عازم اسپانیا ست،تا ظهر برسانیدش تهران،اگرهم نمی توانیدولازم است به خاطردوستیمان و پیرمردمی مانم.راضی به نرفتنش نشدم.حال پیرمرد خوب نیست.


چهارم:


دقت که می کنم حال پیرمرد که قلبش به سختی می تپدوزبانش که به زحمت می چرخد ولی جز به نیکی باز نمی شود خوب است ،حال علی آقا که هم پا ندارد وهم شیمیایی است خوب است،حال دختر بزرگش که می توانست زن پسر فلان خانواده شود وناز کند ونوازش ببیند و وقتی خودش مادر می خواست ،برای خواهر ها وبرادرهای علی آقا مادری کرد وجوانیش را برایشان گذاشت خوب است،حال دکتر...که به احترام دوستی وپیرمردی که اصلاَ نمی شناسدش حاضر است از تفریحش بگذرد وبی خیال کلی پول که برای ویزا وهواپیما وهتل و...داده است،بشود خوب است.حال آقا مسعود که تا حالا بیشتر از30بار جراحی شده،حال آقا مسعود که به خاطر دل دخترش می خندد ودردش را قورت می دهد،حال آقا مسعود که دوست دارد دعا کند خدا زودتر ببردش ولی به خاطر "لیلی"اش دم نمی زند،خوب است.حال پدرومادرم که به محض شنیدن خبر بیماری پیرمرد،می خواستند همان دیشب بزنند به جاده وبا هزار قسم وآیه نگهشان داشتم تا صبح خوب است.حال خواهر وبرادرم که مثلاَ آمده بودند آب وهوایی عوض کنند وخستگی در کنند وچند هفته ای برادرشان را خوب ببینند ولی به خاطر تنها بودن پدر ومادرشان وپیرمرد حاضر به ماندن نشدن خوب است،حال مادام که صبح از خوابش زد وآمد خانواده ام را،خانواده یک آدم غریبه که فقط همسایه اش است را را بدرقه کرد خوب است،حال خیلی ها خوب است

حال من خوب نیست.حال من وتمام کسانی که معنی زندگی را گم کرده اند خوب نیست.

 

پ.ن:

به حرمت دوستی برای من وهمه ی آنهایی که حالشان خوب نیست وپیرمرد دعا کنید.

 

تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
241.از قبل نوشته - ایستاده در باد

241.از قبل نوشته

سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 15:42

241.

این متن از وبلاگ قبلیه:


اول:


وقتی که می رفتیم کوه،پیرمرد همیشه یک قدم از همه جلوتر بود.ما جوانترها به گردش هم نمی رسیدم.سرحال وسرزنده و قبراق.به محض رسیدن هیزم می شکست وچایی را بار می گذاشت،صبحانه را ردیف می کرد.سرشار از انرژی بود خستگی نمی شناخت.صبرش زیاد بود وهمیشه حرف داشت برای گفتن.از آن قدیم قدیم ها،از گیاهان منطقه،از باران وبرف وزمستان،از گرسنگی وخستگی وداشتن ونداشتن.همه ی حرف هایش تازه بود.حتی اگر برای بار دهم یا صدم تعریفشان می کرد.ساعت ها که حرف بزند دلت نمی آید حتی یک کلمه شان را ازدست بدهی.به دل می نشست،خودمانی خودمانی،انگار صد سال است که می شناسیش.

نماز که می خواند خیلی طولش نمی داد وفتحه وکسره وحرف نمی دانم چی،را از ته حلقش ادا نمی کرد،حروف یرملون و والی و... را نمی شناخت اما با خدا مثل همین همسایه دیوار به دیوارشان حرف می زد،راحت وصیمیمی،مطمئنن خدا هم مثل همان همسایه جوابش را می داد وحرفش را می شنید.

دختر بزرگش می گفت:عزیز دردانه بابا بودم(والبته هست)وقتی علی آقا آمد خواستگاری،چند ماهی می شد که مادرش به رحمت خدا رفته بود.پدرش را وقتی بچه بود از دست داده بود.از بچگی کار کرده بود وخواهر وبرادرهایش را بزرگ کرده بود.اهل جنگ بود.یک پایش جبهه بود یک پایش شهر،وقتی که می رفت بچه ها می ماندند ویلان وتنها.مانده بود مستاصل که چه کند.دلش پیش بچه ها بود وجبهه را هم نمی توانست رها کند.خاکش دست اجنبی بود.برای مرد ایلیاتی خاک یعنی همه چیز!پدر،مادر،ناموس،... تصمیم گرفته بود ازدواج کند شاید کمی... .ازدواجش هم به خاطر بچه ها بود.به خاطر خودش نبود.وقتی بابا این ها را برایم گفت،گفتم باشد،اگر شما ضمانتش را بکنید من حرفی ندارم.ریش وقیچی دست خودتان حاجی.بابا نگاهم کرد وگفت:"دختر جان فاطمه زهرا رویت را سفید" کند.همین!

ازدواج کرده بود.خواهرها وبرادرهای علی آقا را بزرگ کرد،به ثمرشان رساند.ازدواج کردند وهمه الان سر خانه وزندگیشان هستند.هر کدام چند بچه دارند.علی آقا هم فکر وذکرش جنگ بود.با پای خودش رفته بود جبهه،وقتی برگشت با عصا وویلچر برگشت.می گفت تا الان یاد ندارم یک دفعه با علی آقا حرفم شده باشد یا از هم دلخور شده باشیم.علی آقا خیلی خاطر را می خواهد،قدرشناس است.زندگیمان سخت است اما تا حالا دستمان جلوی نامرد دراز نشده.می گذرد،با آبرو هم می گذرد.هرچه داریم از آن دعای بابایم است.


دوم:


پیرمرد وقتی شنیده بود حال مادرم خوب نیست وقلبش مشکل پیدا کرده،همه ی دختر پسرها ونوه ها و... را جمع کرده بود خانه اش وختم صلوات گرفته بود،صبح روزی هم که قرار بود قلب مادرم عمل شود.با زنش رفته بود مسجد محل.تا جراحیش تمام شود،بست نشسته سر سجاده.این را هیچ کس نمی داند،من می دانم وزنش وخداااااااا!


سوم:


قلبش را ده پانزده سال پیش عمل کرده بود.حال دوباره گرفته،درست کار نمی کند.بین تیم پزشکیش اختلاف هست.یکی می گوید جراحی دوباره یکی می گوید... حال پیرمرد خوب نیست.دخترش همسر داییم است،مادر فاطمه ومحمدطاها همان جغله هایی که قبلن حرفشان را زده بودم.دایی جانمان زنگ زدوبرایم تعریف کرد.همان دیشب به دکتر... زنگ زدم،جواب نداد.نصف شب خودش زنگ زد،ماجرا را گفتم.گفت چهار شنبه شب عازم اسپانیا ست،تا ظهر برسانیدش تهران،اگرهم نمی توانیدولازم است به خاطردوستیمان و پیرمردمی مانم.راضی به نرفتنش نشدم.حال پیرمرد خوب نیست.


چهارم:


دقت که می کنم حال پیرمرد که قلبش به سختی می تپدوزبانش که به زحمت می چرخد ولی جز به نیکی باز نمی شود خوب است ،حال علی آقا که هم پا ندارد وهم شیمیایی است خوب است،حال دختر بزرگش که می توانست زن پسر فلان خانواده شود وناز کند ونوازش ببیند و وقتی خودش مادر می خواست ،برای خواهر ها وبرادرهای علی آقا مادری کرد وجوانیش را برایشان گذاشت خوب است،حال دکتر...که به احترام دوستی وپیرمردی که اصلاَ نمی شناسدش حاضر است از تفریحش بگذرد وبی خیال کلی پول که برای ویزا وهواپیما وهتل و...داده است،بشود خوب است.حال آقا مسعود که تا حالا بیشتر از30بار جراحی شده،حال آقا مسعود که به خاطر دل دخترش می خندد ودردش را قورت می دهد،حال آقا مسعود که دوست دارد دعا کند خدا زودتر ببردش ولی به خاطر "لیلی"اش دم نمی زند،خوب است.حال پدرومادرم که به محض شنیدن خبر بیماری پیرمرد،می خواستند همان دیشب بزنند به جاده وبا هزار قسم وآیه نگهشان داشتم تا صبح خوب است.حال خواهر وبرادرم که مثلاَ آمده بودند آب وهوایی عوض کنند وخستگی در کنند وچند هفته ای برادرشان را خوب ببینند ولی به خاطر تنها بودن پدر ومادرشان وپیرمرد حاضر به ماندن نشدن خوب است،حال مادام که صبح از خوابش زد وآمد خانواده ام را،خانواده یک آدم غریبه که فقط همسایه اش است را را بدرقه کرد خوب است،حال خیلی ها خوب است

حال من خوب نیست.حال من وتمام کسانی که معنی زندگی را گم کرده اند خوب نیست.

 

پ.ن:

به حرمت دوستی برای من وهمه ی آنهایی که حالشان خوب نیست وپیرمرد دعا کنید.

 

تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد