245.شهرآفتاب

چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 14:32

245.


اول:

اول صبح دکتر"ف"زنگ زد که امشب با بچه های اکیپ دورهم ایم.جایی قرار نگذار،میایم دنبالت که با هم برویم.راستش از چند روز قبل می خواستم چهار شنبه را تعطیل کنم وعصر سه شنبه  بروم سمت دریا.گفتم اگر نروم آن طرفی،خبرت  می کنم.اماآنقدر لبریز شده بودم که حد وحساب نداشت.با هرتکانی ممکن بود سرریز شوم.خستگی های روزانه و نامرادی های،قضاوت ها وجفای روزگارهمه دست به یکی کرده بودندکه لبریزم کنند،فقط آن مکالمه ام با مادر جان  را کم داشتم که آن هم از غیب رسید.دلم داشت می ترکید.مثل مرغ سرکنده شدمه بودم.بی قرار وبی تاب...

لبریز لبریز...

بغض هایم را باید جایی می بردم.داشتم خفه می شدم.

نزدیک ترین پرواز را رزرو می کنم ومستقیم از محل کارم با عجله خودم را می رسانم فرودگاه.انگار اگر پرواز های ایران تاخیر نداشته باشند باید تعجب کرد.یک ساعت تاخیر!بالاخره سوار می شویم و...هواپیما که می نشیند رو باند،دیگر غروب شده بود،چه باک ؟!!آن شهرآفتابش هرگز غروب نمی کند.

به شکایت رفته بودم.اولینش از خودم وبعد شکایت از هرچه وهر کس که خواسته یا ناخواسته بهروحمچنگ انداخته بود.

بُر می خورم توی شلوغی وجمعیت.خودم را گم می کنم توی هیاهوی آدم ها.من هم قاطی این شلوغی ها.چشم هایم را می بندم و...

همهمه،همهه ای گنگ،صداهای در پیچیده.زنگ،گریه،فریاد،همهمه،مانند رشته های مختلف در هم تنیده ای که  نمی شود از هم جداکرد،هیچ کلمه وجمله ای مفهوم نبود.اما انگار همه کلمات یکی بوند.همه یک چیز می گفتند اما هر یک به زبانی.انگار دنیایی توی ذهنم می چرخید.حرف ها،کنایه ها،تصویرها و آدم های زیادی توی ذهنم دور می زدند.چشم هایم را باز می کنم،تازه با خبر می شوم اینجا کجاست!از خودم می پرسم:من اینجا چه می کنم؟من اینجا چه می کنم؟خط گرمی روی صورتم راه باز می کند.چیزی می لغزد و...چند ساعت می نشینم ،می چرخم ،قدم می زنم و...

دوباره می روم سمت فرودگاه.هواپیما که می نشیند روی باند مهرآباد تازه کم کم آسمان روشن می شود.

کجا می خواستم بروم،سراز کجا درآوردم!!!


دوم:

پیش نویس طرح ها که نیمه کاره مانده بودند را کامل کردم وفرستادم،خدا کند تصویب شوند.


سوم:

منتظرم وقت اداری تمام شود که این  بی خوابی ها را تلافی کنم.






تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
245.شهرآفتاب - ایستاده در باد

245.شهرآفتاب

چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 14:32

245.


اول:

اول صبح دکتر"ف"زنگ زد که امشب با بچه های اکیپ دورهم ایم.جایی قرار نگذار،میایم دنبالت که با هم برویم.راستش از چند روز قبل می خواستم چهار شنبه را تعطیل کنم وعصر سه شنبه  بروم سمت دریا.گفتم اگر نروم آن طرفی،خبرت  می کنم.اماآنقدر لبریز شده بودم که حد وحساب نداشت.با هرتکانی ممکن بود سرریز شوم.خستگی های روزانه و نامرادی های،قضاوت ها وجفای روزگارهمه دست به یکی کرده بودندکه لبریزم کنند،فقط آن مکالمه ام با مادر جان  را کم داشتم که آن هم از غیب رسید.دلم داشت می ترکید.مثل مرغ سرکنده شدمه بودم.بی قرار وبی تاب...

لبریز لبریز...

بغض هایم را باید جایی می بردم.داشتم خفه می شدم.

نزدیک ترین پرواز را رزرو می کنم ومستقیم از محل کارم با عجله خودم را می رسانم فرودگاه.انگار اگر پرواز های ایران تاخیر نداشته باشند باید تعجب کرد.یک ساعت تاخیر!بالاخره سوار می شویم و...هواپیما که می نشیند رو باند،دیگر غروب شده بود،چه باک ؟!!آن شهرآفتابش هرگز غروب نمی کند.

به شکایت رفته بودم.اولینش از خودم وبعد شکایت از هرچه وهر کس که خواسته یا ناخواسته بهروحمچنگ انداخته بود.

بُر می خورم توی شلوغی وجمعیت.خودم را گم می کنم توی هیاهوی آدم ها.من هم قاطی این شلوغی ها.چشم هایم را می بندم و...

همهمه،همهه ای گنگ،صداهای در پیچیده.زنگ،گریه،فریاد،همهمه،مانند رشته های مختلف در هم تنیده ای که  نمی شود از هم جداکرد،هیچ کلمه وجمله ای مفهوم نبود.اما انگار همه کلمات یکی بوند.همه یک چیز می گفتند اما هر یک به زبانی.انگار دنیایی توی ذهنم می چرخید.حرف ها،کنایه ها،تصویرها و آدم های زیادی توی ذهنم دور می زدند.چشم هایم را باز می کنم،تازه با خبر می شوم اینجا کجاست!از خودم می پرسم:من اینجا چه می کنم؟من اینجا چه می کنم؟خط گرمی روی صورتم راه باز می کند.چیزی می لغزد و...چند ساعت می نشینم ،می چرخم ،قدم می زنم و...

دوباره می روم سمت فرودگاه.هواپیما که می نشیند روی باند مهرآباد تازه کم کم آسمان روشن می شود.

کجا می خواستم بروم،سراز کجا درآوردم!!!


دوم:

پیش نویس طرح ها که نیمه کاره مانده بودند را کامل کردم وفرستادم،خدا کند تصویب شوند.


سوم:

منتظرم وقت اداری تمام شود که این  بی خوابی ها را تلافی کنم.






تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد