۲۶۸.دیروز وامروز

جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 01:41

اول:

هنوز آنقدرها که باید دل به دلش نداده بودم،اما دوستش داشتم.با وسواس وکلی تحقیق خریدمش.چند بار توی اوتوبان وجاده انصافاًآبروداری کرد وخان را سر بلند کرد.ناچار شدم برای جبران کسری ودیعه خانه بدهمش دست نامحرم.اااای دلم سوخت.از دیروزعصرتا حالا حالم گرفته شده اساسی!انگار که دختر شوهر داده ام.

هم خوش رکاب بود وهم هم پا،حیف شد.باید ارزانترش را بخرم.


دوم:

امروز صبح وقتی از جلو خانه مادام رد می شدم،ناغافل توی چهارچوب در پیدایش شد،بااینکه خانه مادام نزدیک تر بود،آمدیدم خانه من.کلی گپ وگفت ودرد دل و...

نوه دومش هم در راه است وبابتش خیلی خوشحال است،ماه آینده می رود ینگه دنیا که وقت تولد نوزاد کنار دخترش باشد.


سوم:

از صبحش منتظر خبر خوب بودم،نمی دانستم چیست اما می دانستم خبری در راه است.وقتی خواندم سالم وسرحال و...است انگار تمام دنیا را به من داده بودند،این چند ماهه بی خبری حسابی دلم را آشوب کرده بود مثل سیر وسرکه دلم می جوشید.حال آدمی را دارم که بارسنگینی از دوشش برداشته باشند.

نمی دانم کدام ابلهی گفته"بی خبری،خوشخبری"؟؟؟

هرکسی بوده،از بلاهت مجسم چیزی کم نداشته!اصلاًمجسمه بلاهت بوده ولاغیر!


چهارم:

هفته دوم شهریور استاد برنامه تور تحلیلی گذاشته،امروز عصر توی کلاس خبرش را داد.جایی بسیار خوش آب وهوا،از آن جاهای بکر و...

روستایی دور افتاده توی جنگل های مازندران،می گفت آنجا وسط تابستان هم شب ها باید بخاری روشن کرد.مهمان هم می توانیم ببریم.بچه از همین حالا شکمان را صابون زده اند که... 


پنجم:

چند هفته پیش رفته بودم فیلبند،البته نه با گروه،با اکیپ چند نفره ای از دوستانی که هر کدامشان از وری آمده بودند.طبیعتش بسیار زیبا ودلنشین بود.مه،ارتفاع،اکسیژن خالص و...با چند نفر از محلی ها دوست شدم.یک بار دیگر هم می روم،اینبار به قصد شب مانی در کوه.

سفر خاطره انگیزی شد.




تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
۲۶۸.دیروز وامروز - ایستاده در باد

۲۶۸.دیروز وامروز

جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 01:41

اول:

هنوز آنقدرها که باید دل به دلش نداده بودم،اما دوستش داشتم.با وسواس وکلی تحقیق خریدمش.چند بار توی اوتوبان وجاده انصافاًآبروداری کرد وخان را سر بلند کرد.ناچار شدم برای جبران کسری ودیعه خانه بدهمش دست نامحرم.اااای دلم سوخت.از دیروزعصرتا حالا حالم گرفته شده اساسی!انگار که دختر شوهر داده ام.

هم خوش رکاب بود وهم هم پا،حیف شد.باید ارزانترش را بخرم.


دوم:

امروز صبح وقتی از جلو خانه مادام رد می شدم،ناغافل توی چهارچوب در پیدایش شد،بااینکه خانه مادام نزدیک تر بود،آمدیدم خانه من.کلی گپ وگفت ودرد دل و...

نوه دومش هم در راه است وبابتش خیلی خوشحال است،ماه آینده می رود ینگه دنیا که وقت تولد نوزاد کنار دخترش باشد.


سوم:

از صبحش منتظر خبر خوب بودم،نمی دانستم چیست اما می دانستم خبری در راه است.وقتی خواندم سالم وسرحال و...است انگار تمام دنیا را به من داده بودند،این چند ماهه بی خبری حسابی دلم را آشوب کرده بود مثل سیر وسرکه دلم می جوشید.حال آدمی را دارم که بارسنگینی از دوشش برداشته باشند.

نمی دانم کدام ابلهی گفته"بی خبری،خوشخبری"؟؟؟

هرکسی بوده،از بلاهت مجسم چیزی کم نداشته!اصلاًمجسمه بلاهت بوده ولاغیر!


چهارم:

هفته دوم شهریور استاد برنامه تور تحلیلی گذاشته،امروز عصر توی کلاس خبرش را داد.جایی بسیار خوش آب وهوا،از آن جاهای بکر و...

روستایی دور افتاده توی جنگل های مازندران،می گفت آنجا وسط تابستان هم شب ها باید بخاری روشن کرد.مهمان هم می توانیم ببریم.بچه از همین حالا شکمان را صابون زده اند که... 


پنجم:

چند هفته پیش رفته بودم فیلبند،البته نه با گروه،با اکیپ چند نفره ای از دوستانی که هر کدامشان از وری آمده بودند.طبیعتش بسیار زیبا ودلنشین بود.مه،ارتفاع،اکسیژن خالص و...با چند نفر از محلی ها دوست شدم.یک بار دیگر هم می روم،اینبار به قصد شب مانی در کوه.

سفر خاطره انگیزی شد.




تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد