۲۷۵.فال صبحگاهی من

سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 00:24

۲۷۵.

اول:

اول صبح که می رفتم سرکار سر چهار راه یه دختر بچه ده دوازده ساله فال فروش،یه کیسه فال گردو توی دستش  بود وگریه می کرد.گریه اش به دلم چنگ می انداخت،انگاری دلمو ریز ریز کنن.کسی دختر این سن وسالی رو کتک زده؟کسی زورش کرده این کارو بکنه؟اصلاًچرا باید این بچه الان اینجا باشه وکار کنه؟هرچی باشه،فاجعه اس.

ناخودآگاه واسه اینکه خودمو قانع کنم به خودم گفتم:فیلمشه بابا!به خاطر این فکر از خودم بدم اومد،متنفر شدم از خودم خواستم پیاده بشم وبغلش کنم اما باز هم اسیر اماو اگر ها شدم ،حساب کیف پولمو کردم و...نرفتم،عین سنگ چسبیدم به صندلی ام وخودمو زدم به اون راه.

قیمت انسانیت من چقدره؟اندازه هفت هشت تا فال گردو؟که بازنده ام کردن؟؟؟دلم بد جور سوخت!خیلی هم سوخت.به چندتا فال گردو باختم،باختم،باختم،بمیری الهی با این همه ادعا ودک وپزت خان که عرضه شاد کردن دل یه بچه رو نداشتی.

خدایا...


دوم:

کاش از این به بعد همه هفته ها از یک شنبه شروع بشن!


سوم:

وسط روز خبر دادن که بابای"ف" دوستم فوت شده.از دوستای ۱۵ ساله امه ومعاشرت خانوادگی و...داریم باهم.تقریبا صمیمی ترین دوستمه اینجا.خیلی ناراحت شدم.رفته بود شهرستان که به باباش سر بزنه که خبر داد...

حتما فردا روز سختیه واسش،تشییع وتدفین.کاش می تونستم خودمو بهش برسونم وکنارش باشم.زمینی نمی تونم برم به چند جا هم سپردم واسه بلیط هواپیما اما فعلاً که خبری نشده،پروازای امروز و فردا بسته بود.خدا کنه بشه.

خیلی وقت نیست که از بیماری پدرش می گذره.این بیماری سرطان حالا حالا کار داره با ایرانی جماعت.


چهارم:

این روزا ظاهراً خوبم،شادم اما نیستم.الکی خودمو مشغول الکیات می کنم که فقط حواسم پرت بشه.

 نمی دونم تاکی می تونم نقاب خوشحالی وشادیو...بزنم و سرخودم گول بمالم.این خستگی داره از پا درم میاره.

دلم یه تغییر حسابی می خواد،یه اتفاق که مسیر زندگیمو عوض کنه.شایدم باید خودم یه حرکتی بزنم،اما نمی دونم اون حرکته چیه!

راستشو بگم حالم...

خسته ام،دلم حسابی گرفته.هم به خاطر دختر فال فروش،هم دوستم وباباش وخانواده اش وهم...

غمگینم 

یاارحم الراحمین


پنجم:

خواب دیدم توی دامنه کوه می خواستم از نهر آب بخورم.همه جا مه بود،سرمو که بلند کردم پنج تا یوز روبروم ایستاده بودن.دوتا جفت با یه توله.احساس خطر کردم.تنها وسیله دفاعیم کارد شکاریم بود،آرووم از غلاف کشیدمش و به پهنا خوابوندمش روی ساعدم وروی یه زانو نشستم،نگام  می کردن،خیره شدم توی چشاشون،اما نمی ترسیدم.یه کم غرغر کردن وخیلی امن از دامنه کشیدن بالا و رفتن.اطرافمو نگاه کردم دیدم مهدی دست پسرشو گرفته و با باجی جانم اونطرف تربا فاصله ایستادن وشاهد ماجرا هستن.

یوز یکی از حیوونای مورد علاقه امه.


ششم:

یکی نیست بگه آقا جوون به من چه به تو چه که کی با کی عکس سلفی انداخته؟کی با کی بازی کرده ونکرده!من وتو رو چه سننه؟هرکاری کردن انتخاب ما هستن،خودمون خواستیم.پای کارمون واسیم وغر غر الکی هم موقوف!

حالا می خوان یه هفته با این بهانه ها روی اعصاب نداشته ما پاتیناژ برن.



تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
۲۷۵.فال صبحگاهی من - ایستاده در باد

۲۷۵.فال صبحگاهی من

سه‌شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 00:24

۲۷۵.

اول:

اول صبح که می رفتم سرکار سر چهار راه یه دختر بچه ده دوازده ساله فال فروش،یه کیسه فال گردو توی دستش  بود وگریه می کرد.گریه اش به دلم چنگ می انداخت،انگاری دلمو ریز ریز کنن.کسی دختر این سن وسالی رو کتک زده؟کسی زورش کرده این کارو بکنه؟اصلاًچرا باید این بچه الان اینجا باشه وکار کنه؟هرچی باشه،فاجعه اس.

ناخودآگاه واسه اینکه خودمو قانع کنم به خودم گفتم:فیلمشه بابا!به خاطر این فکر از خودم بدم اومد،متنفر شدم از خودم خواستم پیاده بشم وبغلش کنم اما باز هم اسیر اماو اگر ها شدم ،حساب کیف پولمو کردم و...نرفتم،عین سنگ چسبیدم به صندلی ام وخودمو زدم به اون راه.

قیمت انسانیت من چقدره؟اندازه هفت هشت تا فال گردو؟که بازنده ام کردن؟؟؟دلم بد جور سوخت!خیلی هم سوخت.به چندتا فال گردو باختم،باختم،باختم،بمیری الهی با این همه ادعا ودک وپزت خان که عرضه شاد کردن دل یه بچه رو نداشتی.

خدایا...


دوم:

کاش از این به بعد همه هفته ها از یک شنبه شروع بشن!


سوم:

وسط روز خبر دادن که بابای"ف" دوستم فوت شده.از دوستای ۱۵ ساله امه ومعاشرت خانوادگی و...داریم باهم.تقریبا صمیمی ترین دوستمه اینجا.خیلی ناراحت شدم.رفته بود شهرستان که به باباش سر بزنه که خبر داد...

حتما فردا روز سختیه واسش،تشییع وتدفین.کاش می تونستم خودمو بهش برسونم وکنارش باشم.زمینی نمی تونم برم به چند جا هم سپردم واسه بلیط هواپیما اما فعلاً که خبری نشده،پروازای امروز و فردا بسته بود.خدا کنه بشه.

خیلی وقت نیست که از بیماری پدرش می گذره.این بیماری سرطان حالا حالا کار داره با ایرانی جماعت.


چهارم:

این روزا ظاهراً خوبم،شادم اما نیستم.الکی خودمو مشغول الکیات می کنم که فقط حواسم پرت بشه.

 نمی دونم تاکی می تونم نقاب خوشحالی وشادیو...بزنم و سرخودم گول بمالم.این خستگی داره از پا درم میاره.

دلم یه تغییر حسابی می خواد،یه اتفاق که مسیر زندگیمو عوض کنه.شایدم باید خودم یه حرکتی بزنم،اما نمی دونم اون حرکته چیه!

راستشو بگم حالم...

خسته ام،دلم حسابی گرفته.هم به خاطر دختر فال فروش،هم دوستم وباباش وخانواده اش وهم...

غمگینم 

یاارحم الراحمین


پنجم:

خواب دیدم توی دامنه کوه می خواستم از نهر آب بخورم.همه جا مه بود،سرمو که بلند کردم پنج تا یوز روبروم ایستاده بودن.دوتا جفت با یه توله.احساس خطر کردم.تنها وسیله دفاعیم کارد شکاریم بود،آرووم از غلاف کشیدمش و به پهنا خوابوندمش روی ساعدم وروی یه زانو نشستم،نگام  می کردن،خیره شدم توی چشاشون،اما نمی ترسیدم.یه کم غرغر کردن وخیلی امن از دامنه کشیدن بالا و رفتن.اطرافمو نگاه کردم دیدم مهدی دست پسرشو گرفته و با باجی جانم اونطرف تربا فاصله ایستادن وشاهد ماجرا هستن.

یوز یکی از حیوونای مورد علاقه امه.


ششم:

یکی نیست بگه آقا جوون به من چه به تو چه که کی با کی عکس سلفی انداخته؟کی با کی بازی کرده ونکرده!من وتو رو چه سننه؟هرکاری کردن انتخاب ما هستن،خودمون خواستیم.پای کارمون واسیم وغر غر الکی هم موقوف!

حالا می خوان یه هفته با این بهانه ها روی اعصاب نداشته ما پاتیناژ برن.



تعداد نظرات این نوشته : 0
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد