۲۷۹.زمین گِرده

یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 19:39

۲۷۹.

اول:

اونطرف میز خیلی مودبانه ایستاده بود وسعی می کرد لفظ قلم حرف بزنه ومنظورشو طوری بگه که نکنه بهم بربخوره وتوی کارش گیر بندازم.منم نمی تونستم نشسته حرفشو گوش کنم،با این کمردرد،چند دقیقه ایستاده گوش دادم،این رفتارشو که دیدم یه صندلی گذاشتم کنارم ودعوتش کردم بشینه،براش یه استکان دم نوش "بهار نارنج وبابونه"ریختم وبهش گفتم نترس هرچی توی دلته رو بگو واصلا هم ملاحظه نکن،من به گردنت دینی ندارم،اینجا حقوق می گیرم که کار شما رو انجام بدم،وظیفه امه،براش پول می گیرم،پولی که مال شما و...است.پس نترس ومحکم حقتو طلب کن وحرفتو بزن.گفتش چه جالب!منم همیشه اینو به مراجعام می گم،ز مین چه عجیب گِرده.


دوم:

وسط روز برای انجام کاری رفته بودم طبقه همکف که آقای"ک"رو توی لابی دیدم،مثل همیشه باهم خوش وبش کردیم.پسر خوبیه،کارشو بلده،متخصصه توی کارش وکلاآدم لایقیه.اوایل کارش که اومده بود توی مجموعه توی کارش خیلی گره ودست انداز بود/انداختن اما من فقط کارمو انجام دادم وچند بار هم ناچار شدم جلو بعضیا دربیام خدا رو شکر کارش انجام شد وموندنی شدوالان هم کسیه واسه خودش و سری توی سرا داره.وقتی خواستم خداحافظی کنم وبرم دنبال کارم با خنده گفت:خدا خیلی دوست داره هااا،نزدیک بود گردنتوبزنن وطومارتو بپیچن،برات پاپوش دوخته بودن اساسی!!!گفتم چطور؟چی شده؟ماجرایی رو برام تعریف کرد که روحم هم ازش خبر نداشت ویه عده آدم مریض...خداوکیلی هنگ کردم،وقتی شنیدم.گفت وقتی از ماجرا مطلع شدم شخصاً پیگیری کردم وکل ماجرا رو رو کردم،قرار شد مفصل ماجرا رو چند وقت دیگه برام بگه،وقتی به خاطر لطفش تشکر کردم گفت من فقط جبران کردم و..هرچند هیچ وقت توی رابطه هام وکارام دنبال جبرانی گرفتن ونون قرض دادن نبودم ونیستم اما خیلی خوشحال شدم وبا خودم فک کردم چقدر دنیا کوچیکه وزمین چقدر گِرده!

پوووووف عجب تیری از بغل گوشم رد شدا!



تعداد نظرات این نوشته : 2
اعتراف میکنم؛
دیروز با دوستی راجب شما و عنوان پس گردنی ای که دلتون خواسته بود به من بزنید،...حرف زدیم وکلی خندیدیم
ومن چقدر به دوستم گفتم؛
یادم رفت به خان بگم...پسرعمو ازسمت مادرشون برای دیار خان هستن
جدا عرض میکنم، دلمون براتون تنگ شده بود.خان عزیز
.
.
.
سلام
سلام برشما خان جان
ایشالا هرکجا هستی،..آسمانت آبی آرام روشن
سه‌شنبه 8 اسفند 1396 ساعت 10:18
پاسخ:
پس گردنی؟
من به شما؟

کی؟کجا؟چرا؟
سلام برشما از دعای خوبتون ممنونم
و شعور کرویِ

.
.
.
سلام بر شما آقاى خان.

جسارتا؛یا از باقلاقاتقِ...یا ازکشمکش توی اتوبان.
وگزینه بعدی ؛هردو
سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 11:28
پاسخ:
درود بر شما...
والا چه عرض کنم
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
۲۷۹.زمین گِرده - ایستاده در باد

۲۷۹.زمین گِرده

یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 19:39

۲۷۹.

اول:

اونطرف میز خیلی مودبانه ایستاده بود وسعی می کرد لفظ قلم حرف بزنه ومنظورشو طوری بگه که نکنه بهم بربخوره وتوی کارش گیر بندازم.منم نمی تونستم نشسته حرفشو گوش کنم،با این کمردرد،چند دقیقه ایستاده گوش دادم،این رفتارشو که دیدم یه صندلی گذاشتم کنارم ودعوتش کردم بشینه،براش یه استکان دم نوش "بهار نارنج وبابونه"ریختم وبهش گفتم نترس هرچی توی دلته رو بگو واصلا هم ملاحظه نکن،من به گردنت دینی ندارم،اینجا حقوق می گیرم که کار شما رو انجام بدم،وظیفه امه،براش پول می گیرم،پولی که مال شما و...است.پس نترس ومحکم حقتو طلب کن وحرفتو بزن.گفتش چه جالب!منم همیشه اینو به مراجعام می گم،ز مین چه عجیب گِرده.


دوم:

وسط روز برای انجام کاری رفته بودم طبقه همکف که آقای"ک"رو توی لابی دیدم،مثل همیشه باهم خوش وبش کردیم.پسر خوبیه،کارشو بلده،متخصصه توی کارش وکلاآدم لایقیه.اوایل کارش که اومده بود توی مجموعه توی کارش خیلی گره ودست انداز بود/انداختن اما من فقط کارمو انجام دادم وچند بار هم ناچار شدم جلو بعضیا دربیام خدا رو شکر کارش انجام شد وموندنی شدوالان هم کسیه واسه خودش و سری توی سرا داره.وقتی خواستم خداحافظی کنم وبرم دنبال کارم با خنده گفت:خدا خیلی دوست داره هااا،نزدیک بود گردنتوبزنن وطومارتو بپیچن،برات پاپوش دوخته بودن اساسی!!!گفتم چطور؟چی شده؟ماجرایی رو برام تعریف کرد که روحم هم ازش خبر نداشت ویه عده آدم مریض...خداوکیلی هنگ کردم،وقتی شنیدم.گفت وقتی از ماجرا مطلع شدم شخصاً پیگیری کردم وکل ماجرا رو رو کردم،قرار شد مفصل ماجرا رو چند وقت دیگه برام بگه،وقتی به خاطر لطفش تشکر کردم گفت من فقط جبران کردم و..هرچند هیچ وقت توی رابطه هام وکارام دنبال جبرانی گرفتن ونون قرض دادن نبودم ونیستم اما خیلی خوشحال شدم وبا خودم فک کردم چقدر دنیا کوچیکه وزمین چقدر گِرده!

پوووووف عجب تیری از بغل گوشم رد شدا!



تعداد نظرات این نوشته : 2
اعتراف میکنم؛
دیروز با دوستی راجب شما و عنوان پس گردنی ای که دلتون خواسته بود به من بزنید،...حرف زدیم وکلی خندیدیم
ومن چقدر به دوستم گفتم؛
یادم رفت به خان بگم...پسرعمو ازسمت مادرشون برای دیار خان هستن
جدا عرض میکنم، دلمون براتون تنگ شده بود.خان عزیز
.
.
.
سلام
سلام برشما خان جان
ایشالا هرکجا هستی،..آسمانت آبی آرام روشن
سه‌شنبه 8 اسفند 1396 ساعت 10:18
پاسخ:
پس گردنی؟
من به شما؟

کی؟کجا؟چرا؟
سلام برشما از دعای خوبتون ممنونم
و شعور کرویِ

.
.
.
سلام بر شما آقاى خان.

جسارتا؛یا از باقلاقاتقِ...یا ازکشمکش توی اتوبان.
وگزینه بعدی ؛هردو
سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 11:28
پاسخ:
درود بر شما...
والا چه عرض کنم
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد