۲۸۶.چه کسی می داند؟

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 01:03

۲۸۶.

اول:

اعتراف می کنم به شدت دلتنگ اینجا ونوشتن بودم.اما لازم بود که ننویسم،باید یاد می گرفتم اگر می نویسم فقط برای خودم باشد.


دوم:

فکر می کردم لازم است آدم برود دنبال خودش.پیدایش کند،دست اش را بگیرد،دلجویی اش کند وبرش گرداند سرخانه وزندگی و... 


سوم:

چه کسی می داند خود آدم کجا گم شده؟کجا رفته؟چرا رفته؟واصلا دنبال چیست.بعضی ها اسمش را می گذارند"بحران میانسالی"یا ده ها اسم وعنوان دیگر،اما همین خود بیچاره از همین اسم واسامی گریزان است.شاید رفتنش هم به خاطر همین اسامی بی مسمی باشد.برای جستنش ور کشیدن پاشنه ها امری لازم وضروری ومحتوم است چون اصلا معلوم نیست که کی وکجا پیدایش کنی،اصلا پیدا می شود یا نه!خودی که رمیده به این راحتی ها دم به تله بده نیست.


چهارم:

بیابان وجنگل وکویرو دریا،برف وباران وآفتاب،سرما وگرما جاده وبی راهه،شهر وروستا،این ور آب یا آن ور آب،سیر یاگرسنه،باپول یا جیب خالی،تنهایاباهمپا،باکفش یاپاپتی و...صابون همه اش راباید به تن زد والا تنها مقصد ترکستان است!واین تردید که چه  می شود؟!!تا کی وکجا؟!!این آخری از همه سخت تراست!اگر راه پیدا کند،مثل موریانه ای که از ریشه می جود دودمان آدم رابر باد خواهد داد.


پنجم:

شایددرک سفر،جاده وتنهایی عظیم ترین معناهایی باشند که دراین جستجو نهفته باشند.شاید کسی اسمش را بگذارد"توهمات ذهنی که تنهامانده"اما همه ی ما ناگذیریم بپذیریم که تنهایی ایم!هیچ کس منتظرهیچ کس نیست، در انتظار خودشان کنارت نشسته اند یادر کنارت از خودشان می گریزند.حتی آنهایی که بیشتر از خودشان دوستت دارند،حتی آن آدمی هایی که این ساعت واین لحظه در آغوش دلخواه ترین عالم یار خفته اند؛واین شیرین ترین غم وترس دنیاست!


ششم:

جاده های زیادی را پیمودم،با آدم های زیادی همسفر وسفره شدم،ترس وگرما وسرما وخوشی وناخوشی و همه آنهایی که گفتم را چشیدم،چند بار رخ در رخ مرگ و رو در روی ترس ایستادم، غلط یا درستش را نمی دانم اما فکرمی کنم آدم همین که خود را جست،مواجه شد،لخت وعریان نگاهش کردباید رهایش کند تا همه چیزبه آدم برسد،تا آدم خودش بشود!آن تن تب زده وبیمار، مستی وسرخوشی آن غروب غریب وشب سرد ویخ زده اش در عمق آن کویر ترس وتنهایی  را از یاد نخواهد برد!هیچگاه،هیچگاه



پ.ن:

از احوالپرسی ومحبتتون ممنونم.


تعداد نظرات این نوشته : 2
خیلى خوش برگشتین خان( آیکن شلیک چندگلوله ازشدت خوشحالی)
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 08:41
پاسخ:
ممنونم
خوش اومدی خان....
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 08:13
پاسخ:
سپاس
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
۲۸۶.چه کسی می داند؟ - ایستاده در باد

۲۸۶.چه کسی می داند؟

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 01:03

۲۸۶.

اول:

اعتراف می کنم به شدت دلتنگ اینجا ونوشتن بودم.اما لازم بود که ننویسم،باید یاد می گرفتم اگر می نویسم فقط برای خودم باشد.


دوم:

فکر می کردم لازم است آدم برود دنبال خودش.پیدایش کند،دست اش را بگیرد،دلجویی اش کند وبرش گرداند سرخانه وزندگی و... 


سوم:

چه کسی می داند خود آدم کجا گم شده؟کجا رفته؟چرا رفته؟واصلا دنبال چیست.بعضی ها اسمش را می گذارند"بحران میانسالی"یا ده ها اسم وعنوان دیگر،اما همین خود بیچاره از همین اسم واسامی گریزان است.شاید رفتنش هم به خاطر همین اسامی بی مسمی باشد.برای جستنش ور کشیدن پاشنه ها امری لازم وضروری ومحتوم است چون اصلا معلوم نیست که کی وکجا پیدایش کنی،اصلا پیدا می شود یا نه!خودی که رمیده به این راحتی ها دم به تله بده نیست.


چهارم:

بیابان وجنگل وکویرو دریا،برف وباران وآفتاب،سرما وگرما جاده وبی راهه،شهر وروستا،این ور آب یا آن ور آب،سیر یاگرسنه،باپول یا جیب خالی،تنهایاباهمپا،باکفش یاپاپتی و...صابون همه اش راباید به تن زد والا تنها مقصد ترکستان است!واین تردید که چه  می شود؟!!تا کی وکجا؟!!این آخری از همه سخت تراست!اگر راه پیدا کند،مثل موریانه ای که از ریشه می جود دودمان آدم رابر باد خواهد داد.


پنجم:

شایددرک سفر،جاده وتنهایی عظیم ترین معناهایی باشند که دراین جستجو نهفته باشند.شاید کسی اسمش را بگذارد"توهمات ذهنی که تنهامانده"اما همه ی ما ناگذیریم بپذیریم که تنهایی ایم!هیچ کس منتظرهیچ کس نیست، در انتظار خودشان کنارت نشسته اند یادر کنارت از خودشان می گریزند.حتی آنهایی که بیشتر از خودشان دوستت دارند،حتی آن آدمی هایی که این ساعت واین لحظه در آغوش دلخواه ترین عالم یار خفته اند؛واین شیرین ترین غم وترس دنیاست!


ششم:

جاده های زیادی را پیمودم،با آدم های زیادی همسفر وسفره شدم،ترس وگرما وسرما وخوشی وناخوشی و همه آنهایی که گفتم را چشیدم،چند بار رخ در رخ مرگ و رو در روی ترس ایستادم، غلط یا درستش را نمی دانم اما فکرمی کنم آدم همین که خود را جست،مواجه شد،لخت وعریان نگاهش کردباید رهایش کند تا همه چیزبه آدم برسد،تا آدم خودش بشود!آن تن تب زده وبیمار، مستی وسرخوشی آن غروب غریب وشب سرد ویخ زده اش در عمق آن کویر ترس وتنهایی  را از یاد نخواهد برد!هیچگاه،هیچگاه



پ.ن:

از احوالپرسی ومحبتتون ممنونم.


تعداد نظرات این نوشته : 2
خیلى خوش برگشتین خان( آیکن شلیک چندگلوله ازشدت خوشحالی)
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 08:41
پاسخ:
ممنونم
خوش اومدی خان....
یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 08:13
پاسخ:
سپاس
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد