X
تبلیغات
زولا

۳۰۷.حرمت

چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 00:40

۳۰۷.

اول:

قدیمیا خیلی چیزا داشتن که توی نسل جدید وزمانه جدید وجود نداره وکم رنگ میشه.حتی شاید بعضی از این قدیمیا دیگه پایبندش نباشن،یه چیزای مثل حرمت سلام علیک،نون ونمک،مثل بزرگتری کوچیکتری و...

انگاری ویژگی وشاخصه این دوره روزگار شده بی حرمتی وهمه چی رو شوخی ومسخره گرفتن!

همین وبلاگستان یه روزایی خیلی فرق داشت.اگر کسی چیزی می نوشت،حرفاشو می زد،دردو دلاشو می گفت،دیگران یا می خوندن ومی رفتن،یا اینکه همدلی می کردن و...حداقل اینجا همه می تونستن خودشون باشن.وبلاگستان مثل یه حرم بود،حرمت داشت کلی رسم ورسوم وآداب و...داشت.اهالی اش خیلی هوای همو داشتن.

الان اگه از خودت بنویسی ودرد ودل کنی،می خونن ورد نمیشن  که هیچ،همدلی هم نمی کنن،جای خود!کامنت هم میزارن که...سربه سرت بزارن یا خودشونو جای...

نمی فهمم این کار یعنی چی؟!!

کاش می فهمیدن که باید حداقل یه کم فهمید!

آدم بفهم!

اما این روزا انگاری اینجاهم مثل بیرون شده،خیلی حقیقی شده.مثل بیرون،نمیشه ...


دوم:

زنگ زده،می گه حال موتور سواری داری؟!!می گم من موتور ندارما،بیا دنبالم فروختمش رفت!جیغ می زنه وکلی ...بارم می کنه.

عاشقش بودم،فقط مال خودم بود.موتور سوار خوبی نیستم،مثل رانندگی ام،اما خیلی هواشو داشتم،مثل دسته گل نگهش داشتم.غیرتی بودم سرش،حتی نزاشتم باهاش یه عکس بگیرن،دست هیشکی نداده بودم تاحالا،خودم رفتمو گذاشتمش روی کفی آوردم خونه،خودم آوردمش پارکینگ وخودم....مثل عروس کشون!

فقط واسه دل خودِخودم بود،فقط خودم!پدرم دراومد تا پلاکش کردم ومجوز ترددشو گرفتم.کلی کپن سوزوندم واسش.

اماچه فایده که دیگه مال من نیست.راهی اش کردم جایی که دیگه حتی چشم خودمم بهش نیوفته!نمی تونستم بدمش به آشنا که جلو چشمم بچخروندش،سوارش خیرشو ببینه،امیدوارم قدرشو بدونه مثل خودم نازشو بکشه.

موتور سنگین یکی از آرزوهای بچگی ام ونوجوانی جوانی ام بود که خدارو شکر بهش رسیدم.

حال پدرایی رو دارم که دختر شوهر دادن!


پ.ن:

اگه بخوای سرت بلند بمونه باید از خیلی چیزا بگذری.


۳۰۷.حرمت - ایستاده در باد
X
تبلیغات
زولا

۳۰۷.حرمت

چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 00:40

۳۰۷.

اول:

قدیمیا خیلی چیزا داشتن که توی نسل جدید وزمانه جدید وجود نداره وکم رنگ میشه.حتی شاید بعضی از این قدیمیا دیگه پایبندش نباشن،یه چیزای مثل حرمت سلام علیک،نون ونمک،مثل بزرگتری کوچیکتری و...

انگاری ویژگی وشاخصه این دوره روزگار شده بی حرمتی وهمه چی رو شوخی ومسخره گرفتن!

همین وبلاگستان یه روزایی خیلی فرق داشت.اگر کسی چیزی می نوشت،حرفاشو می زد،دردو دلاشو می گفت،دیگران یا می خوندن ومی رفتن،یا اینکه همدلی می کردن و...حداقل اینجا همه می تونستن خودشون باشن.وبلاگستان مثل یه حرم بود،حرمت داشت کلی رسم ورسوم وآداب و...داشت.اهالی اش خیلی هوای همو داشتن.

الان اگه از خودت بنویسی ودرد ودل کنی،می خونن ورد نمیشن  که هیچ،همدلی هم نمی کنن،جای خود!کامنت هم میزارن که...سربه سرت بزارن یا خودشونو جای...

نمی فهمم این کار یعنی چی؟!!

کاش می فهمیدن که باید حداقل یه کم فهمید!

آدم بفهم!

اما این روزا انگاری اینجاهم مثل بیرون شده،خیلی حقیقی شده.مثل بیرون،نمیشه ...


دوم:

زنگ زده،می گه حال موتور سواری داری؟!!می گم من موتور ندارما،بیا دنبالم فروختمش رفت!جیغ می زنه وکلی ...بارم می کنه.

عاشقش بودم،فقط مال خودم بود.موتور سوار خوبی نیستم،مثل رانندگی ام،اما خیلی هواشو داشتم،مثل دسته گل نگهش داشتم.غیرتی بودم سرش،حتی نزاشتم باهاش یه عکس بگیرن،دست هیشکی نداده بودم تاحالا،خودم رفتمو گذاشتمش روی کفی آوردم خونه،خودم آوردمش پارکینگ وخودم....مثل عروس کشون!

فقط واسه دل خودِخودم بود،فقط خودم!پدرم دراومد تا پلاکش کردم ومجوز ترددشو گرفتم.کلی کپن سوزوندم واسش.

اماچه فایده که دیگه مال من نیست.راهی اش کردم جایی که دیگه حتی چشم خودمم بهش نیوفته!نمی تونستم بدمش به آشنا که جلو چشمم بچخروندش،سوارش خیرشو ببینه،امیدوارم قدرشو بدونه مثل خودم نازشو بکشه.

موتور سنگین یکی از آرزوهای بچگی ام ونوجوانی جوانی ام بود که خدارو شکر بهش رسیدم.

حال پدرایی رو دارم که دختر شوهر دادن!


پ.ن:

اگه بخوای سرت بلند بمونه باید از خیلی چیزا بگذری.