282.یعنی شدنیه

چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 14:12

282.

اول:

توی این چند روزه دوتا نکته خیلی جالب  از خودم و...فهمیدم.شاید اگر بگم حاصل تلاشای این چند وقته اگر همین دوتا نکته باشه،تلاشم بی ثمره نبوده اشتباه نکردم.


دوم:

بی خوابی وبد خوابیام بازم زیاد شده.وسط روز به حدی حالم بد شد که نفسم بالا نمیومد،وسط کلاس رفتم بیرون وقدم زدم،یه کم حالم بهتر شد اما دوباره ...ناچارشدم قرص...دکتر میگه استرس واضطراب وسیگار واسه تو سمه!اما انگاری ناف منو با همینا بریدن.یه کم قاطی پاتی شدم باز.دروغ چرا حالم خیلی بد شده بود.یهویی هم اینطوری شدم.نزدیک بود اشکم در بیاد.نزدیک بود داد بزنم لامصب...د بیا لامصب لعنتی

گاهی فکر وخیال وگاهی هم ترس سوهان اعصابم میشه وبالانسمو به هم می ریزه،کاش این "سوهان"...


سوم:

دیشب با دختر دایی وهمسر مهربونش صحبت می کردم.پیشنهادات وحمایتشون  خیلی خوب بود.اما با این فکر وذهن درگیر وقروقاطی ...


چهارم :

محمد هفته آینده برمی گرده،پی ام داده چیزی لازم نداری بیارم.با خودم فکر می کنم چی چی لازمم الان؟!!


پنجم:

برنامه سفر هفته آینده نهایی شده.امیدوارم از نظر جسمی کم نیارم. 


ششم:

اینکه در درون آدم یه جنگجو  هرچند کوچیک وضعیف واسه خوب بودن/شدن می جنگه،معنی اش اینه که...یعنی شدنیه!


هفتم:

من فکر می کنم سخت تراز زجر کشیدن دیدن درد کشیدن آدماست،آدمایی که به راحتی می تونن دردی نداشته باشن،فقط یه سر ونگاه به بالا می خواد.شیرینتر از شیرینی وقتی که  می بینی  به خاطر رسیدنت،بیشتر ازخودت تلاش می کنه وهرچقدر تو تنبلی می کنی،بیشتر کوتاه میاد ومیاد ومیاد و...چون می خواد برسی.




تعداد نظرات این نوشته : 1
ان شاءالله...شدنیه.
(دقیقا دکتر به پدرجان مان همین ها رو گفت.)
زنده سلامت بمانید....آقای خان
پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 ساعت 12:11
پاسخ:
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
282.یعنی شدنیه - ایستاده در باد

282.یعنی شدنیه

چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 14:12

282.

اول:

توی این چند روزه دوتا نکته خیلی جالب  از خودم و...فهمیدم.شاید اگر بگم حاصل تلاشای این چند وقته اگر همین دوتا نکته باشه،تلاشم بی ثمره نبوده اشتباه نکردم.


دوم:

بی خوابی وبد خوابیام بازم زیاد شده.وسط روز به حدی حالم بد شد که نفسم بالا نمیومد،وسط کلاس رفتم بیرون وقدم زدم،یه کم حالم بهتر شد اما دوباره ...ناچارشدم قرص...دکتر میگه استرس واضطراب وسیگار واسه تو سمه!اما انگاری ناف منو با همینا بریدن.یه کم قاطی پاتی شدم باز.دروغ چرا حالم خیلی بد شده بود.یهویی هم اینطوری شدم.نزدیک بود اشکم در بیاد.نزدیک بود داد بزنم لامصب...د بیا لامصب لعنتی

گاهی فکر وخیال وگاهی هم ترس سوهان اعصابم میشه وبالانسمو به هم می ریزه،کاش این "سوهان"...


سوم:

دیشب با دختر دایی وهمسر مهربونش صحبت می کردم.پیشنهادات وحمایتشون  خیلی خوب بود.اما با این فکر وذهن درگیر وقروقاطی ...


چهارم :

محمد هفته آینده برمی گرده،پی ام داده چیزی لازم نداری بیارم.با خودم فکر می کنم چی چی لازمم الان؟!!


پنجم:

برنامه سفر هفته آینده نهایی شده.امیدوارم از نظر جسمی کم نیارم. 


ششم:

اینکه در درون آدم یه جنگجو  هرچند کوچیک وضعیف واسه خوب بودن/شدن می جنگه،معنی اش اینه که...یعنی شدنیه!


هفتم:

من فکر می کنم سخت تراز زجر کشیدن دیدن درد کشیدن آدماست،آدمایی که به راحتی می تونن دردی نداشته باشن،فقط یه سر ونگاه به بالا می خواد.شیرینتر از شیرینی وقتی که  می بینی  به خاطر رسیدنت،بیشتر ازخودت تلاش می کنه وهرچقدر تو تنبلی می کنی،بیشتر کوتاه میاد ومیاد ومیاد و...چون می خواد برسی.




تعداد نظرات این نوشته : 1
ان شاءالله...شدنیه.
(دقیقا دکتر به پدرجان مان همین ها رو گفت.)
زنده سلامت بمانید....آقای خان
پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 ساعت 12:11
پاسخ:
نظر شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد