X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

۳۰۴.خستگی

یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 00:27

۳۰۴.

می خوام بنویسم اما از زور خستگی دستم به نوشتن نمیره!

خسته ام اما خوشحال!

۳۰۳.دلبرک طناز

شنبه 9 تیر 1397 ساعت 23:36

۳۰۳.

اول:

دیشب عروسی دعوت بودیم.با یه جمعی که مدت زیادی نیست می شناسمشون.جمع شاد وبا محبتی هستن و واقعا باهاشون خوش گذشت.عروسی خارج شهربودوبیشتر مهمونا دوستای عروس وداماد بودن والبته تعداد کمی هم از فامیلاشون.

داداش یکی از بچه ها رو قبلا ندیده بودم،اما خیلی دوس داشتم ببینمش که از قضا با مامانش اومد وحسابی بگو وبخند کردیم.قراره روزای آینده بیشتر همو ببینیم.

خیلی خوب بود،کلی جیغ وهوار وبپر بپر و...رسیدم خونه ساعت ۳ شده بود!


دوم:

تیرم واسه وارد کردنش بازم به سنگ خورد،اما کوتاه نمیام!حتماًیه راه دیگه هم هست.

انگاری باید قسمت من بشه،فروشنده اش فعلا نگه داشته،حرفامونو زدیم فقط مونده عروس کشون.

یه "دلبرک طناز وظریف شش سیلندر چهارصد اسبی"!که فعلا توی پارکینگ همسایه بهش خوش می گذره.(عکسای بیشترشو اینستاگذاشتم)


سوم:

درآستانه ۳۵ سالگی گاهی از این همه عطش واسه هیجان وآدرنالین خجالت می کشم!



پ.ن:

فک کنم کارما حسابی پاچه"رونالدو"رو گرفت،اساسی!

 

۳۰۲.یه کم خوش گذرونی

چهارشنبه 6 تیر 1397 ساعت 21:21

۳۰۲.

اول:

دلم خنک شد این ژرمنای مغرورِ پرافادهِ نژاد پرست گنده دماغ بی خاصیت،با این فضاحت از جام حذف شدن!

پوز"یواخیم لو"خوب زده شد!


دوم:

محل کار سرم حسابی شلوغ شده،طوری که اصلا متوجه نمیشم کی تایم تموم شده ومن هنوز نهارمو نخوردم!

البته شیطنت وحسادت ها وسنگ اندازهای شخصی هم هرروز داره بیشتر وشدیدتر میشه!

کم نمیارم!فقط دارن به بیشتر دیده شدنم کمک می کنن.


سوم:

دیروز عصر با دکتر جلسه داشتم،می گفت از روند درمانت راضی ام،البته خودتو واسه شرایط سخت تر آماده کن.


چهارم:

دوس دارم امشب برم گردش،یه کم خوش بگذرونم...


۳۰۱.فوتبالانه

دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 22:05

۳۰۱.

اول:

واسه نهنگه هدیه خریدم،چهار حلقه لاستیک دوسایز پهن تر.به قول امیر نهنگ که بود،تانک هم شد!


دوم:

از دفتر رئیس کوچیکه امروز زنگ زدن که زودی بیا بالا.منم که... بیست دقیقه بعدش رفت.باخنده گفت نمی دونم من رئیس کوچیکه هستم یا تو؟!!

یه ورقه گذاشت کف دستم که بااین محتوای خاص یه سمینار باید برگزار بشه ورئیس بزرگه ورئیس اش هم میان،شما مدیر برگزاری واجرایی اش هستید،طرحتو بده وشروع کن.دوهفته هم بیشتر زمان نداری!!!فقط هم به خودم جواب میدی وهرچی هم لازم داری از خودم بخواه!

با اعتراض میگم:دو هفته؟!!میگه پاشوووو برو،خودتی!

تا دم در صحبت کردیم،وقت رفتن گفت:بهت اعتماد دارم،کار بی نقص می خوام،مثل قبلیا!

تلاشمو می کنم کارم بی نقص باشه،به خاطر خودم!

چقدر خوبه که آدم دیده بشه،اونم توی این سطح واز طرف کسی که خودش خیلی توانمنده.


سوم:

باتوصیفات بالا برنامه مسافرتم هوا شد،اما هفته بعدش چهار روز میرم رامسر!


چهارم:

یه لشکر آدم ریختن اینجا که:می خواییم بازی رو خونه تو ببینیم!البته به صرف املت خان پز!

الانم هرکی داره یه کاری می کنه!نمی دونم چی داره این خونه؟!!

نه شیکه،نه بزرگه ونه...توتوش هستی.

خنده داره که من نشستم وپست می ذارم!(استیکرخنده).

امیدوارم که نتیجه بگیریم.


پ.ن:

ممنونم که کم نزاشتید،بهتون افتخار می کنم.

ممنونم،دم ودلتون گرم.

به احترامتون تمام قد می ایستم.

اینجا تقریبا همه دارن گریه می کنن.

دم ودلتون گرم


۳۰۰.اعتراف می کنم

جمعه 1 تیر 1397 ساعت 04:22

۳۰۰.

اول:

بعداز ظهر یک شنبه آذوقه و وسایل لازم رو برداشتیم و حرکت کردیم.از جاده الموت به سه هزار.یه طبیعت بکر ودست نخورده ودلربا،بارندگی وسیل روز قبل چندتا از دهنه ها رو کامل تخریب کرده بود به سختی رد شدیم و به شبونه گردنه "پیچِ بِن"وکاروانسرا رو رد کردیم.تا رسیدیم روستا شب از نصفه گذشته بود.ده ساعت رانندگی سخت وخسته کننده.یه خونه روستایی با بخاری هیزمی وتراس مشرف به دره ورودخونه منتظرمون بود.


دوم:

صبح روز دوشنبه درد امونمو بریده بود ونتونستم جم بخورم.تا بعداز ظهرش استراحت کردم،حالم که بهتر شد شال کلاه کردیم وکوله برداشتیم و پیاده زدیم به جنگل وحرکت کردیم سمت یکی از روستاهای اطراف، بعد ازسه ساعت ونیم کوهنوردی، رسیدیم. بعداز یه استراحت کوتاه کنارچشمه وچایی زغالی وعصرونه برگشتیم که بین مسیر بارون گرفت.تا رسیدیم شب شده بود.دوتا از جوونای روستا اومدن پیشمون.بعدیه شب نشینی گرم وبا محبت خوابیدیم.


سوم:

روز بعد با ماشین برگشتیم سمت گردنه،هوا خیلی عالی بود.دره ها وشیارا همه پر آب وسبز.هنوز برفا آب نشده بود وگردنه وقله های اطراف کاملا برف داشتن.

بالای گردنه،کنار کاروانسرا یه چایی و...هرجاده ای که توی مسیرمون بود سرک کشیدیم وکلی کیف کردیم.قلنچ نهنگم حسابی شکست وخیلی خوش گذشت.


چهارم:

ساعت پنج صبح روز چهارشنبه کوله برداشتیم وحرکت کردیم سمت چشمه آب گرم.یه قسمت از مسیر رو با نهنگ رفتیم،انتها دامنه کوه ماشینو گذاشتیم وحرکت کردیم.قبلن  خیلی در مورد سختی مسیرش شنیده بودم واین موضوع روبرام مثل چالش کرده بود.مسیرش خیلی سخت بود.بین مسیرهم باروون گرفت وباد هم حسابی حالمونو جا آورد.توی مسیر یه گله کَل وبز کوهی دیدم که چندتا بزغاله هم توش بود.دیدنشون خیلی عالی بخصوص وقتی بزغاله ها باهم بازی می کردن وباهم شاخ به شاخ می شدن.نیم ساعت با دوربین نگاشون کردم تا اینکه از یال روبرو کشیدن بالا ورفتن اونور قله.

ساعت نه ونیم رسیدم به چشمه،توی ارتفاع سه هزار متری یه چشمه غار مانند آب گرم ومنظره برف و رودخونه پرآب وسبزی دامنه یه منظره ای ساخته بود که حالم حسابی جا اومد وخستگی از تنم دررفت.رفتیم توی چشمه و...خیلی خوب بود.نهار رو خوردیم و برگشتیم.توی مسیر برگشت دوباره باروون گرفت،مجبور شدیم که زیر صخره ها پناه بگیرم که باروون قطع بشه.آفتاب که شد حرکت کردیم سمت روستا.منظره هاش  واقعا ناب وزیبا بود.

شب هم توی یه اتاق گِلی که به عنوان حمام استفاده میشد،هیزم گذاشتیم وآب گرم کردیم وحموم رفتیم.یه تجربه تک،همه چیز سفر تا اینجایه طرف،این حموم رفتن یه طرف!


پنجم:

روز پنج شنبه هم آفتاب نزده نهنگو آتیش کردیم وحرکت کردیم سمت مازیچال،اونجا مهمون سه تا از دوستان بودیم که از نزدیک ندیده بودمشون،ملاقات جالبی بود،سنگ تموم گذاشتن،نهار رو توی جنگل خوردیم ورفتیم سمت ارتفاعاتش.از اون بالا عباس آباد،شهسوار وکلاردشت توی یه کادر دیده میشد.خیلی عالی بود.ابر ومه وهوای خوب وچشم انداز عالی حسابی سرکیفم آورده بود.

نهنگو زدم کمک سنگین واز"لِزه بِن"بالا رفتم.توی رانندگی آفرود بی تجربه ام اما دمش گرم خوب آبروداری کرده،یه تخته تا سر یال رفت وکم نیاورد.خیلی کیف داشت،ترکیب اکسیژن خالص وآدرنالین چه می کنه!!!

از اون بالا یه روستایی پیدا بود که اگر درست یادم مونده باشه محلیا بهش میرگفتن"کُته سَر"که مثل شاهنشین منطقه بود.چون فرصت نبود نرفتیم اما برنامه دارم که توی هفته های آینده تنهایی برم ویکی دو شب رو اونجا بمونم.

از توی آبادی مازی چال برگشتیم پایین وشب هم  از مسیر کلاردشت وجاده چالوس برگشتیم سمت خونه وزندگی و یکی از دلچسب ترین سفرام به پایان رسید.


ششم:

آقا اسفندیار همراه خیلی خوبی بود،یه همسفر خوش اخلاق باتجربه وکاربلد که اگر نبود این سفر به این اندازه خوش نمی گذشت.بهزاد هم میزبان خیلی خوبی بود که جبران لطفش به این راحتیا امکانپذیر نیست.


هفتم:

یادگاری من از این سفر هم دسته چوبی چاقوی جیبی ام بود که آهنگر روستا باشاخ گوزن برام عوضش کرد.


هشتم:

دو روز مرخصی زدم تنگ تعطیلات عید فطر وهفته قبل هم با نهنگم زدم به جاده.سفر خوبی بود،اما مثل سفر قبلی نشد.کابین عقب نهنگ خیلی به کارم اومد ومثل یه خونه سیار ازش استفاده کردم.


نهم:

امروز صبح یه خبر خوب بهم رسید،روز شنبه یا یکشنبه هفته آینده به احتمال بسیار زیاد می تونم مقدمات وارد کردن ماشین دلخواهمو شروع کنم.اگر این اتفاق بیوفته ... خیلی عالی میشه. 


دهم:

توی این سفر آخری خیلی با خودم فکر کردم وتوی خلوت خودم خیلی چیزا رو دوباره چک کردم.

اعتراف می کنم علت اصلی خریدن نهنگ نقره ای تو وعلاقه ات به آفرود بود.

اعتراف می کنم از هیچ پیچی نپیچیدم،از هیچ پستی وبلندی ای بالا نرفتم،از هیچ جاده ای عبور نکردم وازهیچ دره وصخره ای عبور نکردم،هیچ شبی زیر آسمون نایستادم الا اینکه توبامن بودی  خیالت همراهم بود وهیچ چیزی از خدا نخواستم الا تو!

اعتراف می کنم علت همه اینا تویی واینکه خواستم خودمو بهت ثابت بکنم.

اعتراف می کنم که نمی تونم فراموشت کنم و هنوز هم تو رو دوست دارم.

اعتراف می کنم حاضرم هرکاری بکنم تا دلتو به دست بیارم حتی اگر...امیدوارم عمری باقی مونده باشه که این اتفاق بیوفته.

تو برام خواستنی ترینی.


۲۹۹.بیداری

پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 02:31

۲۹۹.

اول:

تنها نمیرم!!!

یه همپای خیلی پا خواهم داشت!


دوم:

امشب ماه کامله وگرگ درون من...

بی خوابی!


پ.ن:

چه میشه کرد،عادت کردم به این دیدارهای پنج شنبه ها،دلتنگم خیلی.


۲۹۸.پیش سفرانه

سه‌شنبه 8 خرداد 1397 ساعت 23:17

۲۹۸.

اول:

عصری امیر زنگ زده احوال نهنگ رو پرسید وکلی خندیدیم!فردا عصر بعداز کلی کش وقوس روکش صندلیا رو نصب میشه.فقط میمونه چندتا کار ریز برقی.


دوم:

پنج شنبه شب میرم دیدن دوستی که خیلی وقته فقط اسم همو شنیدیم واز هم شنیدیم ولی همو ندیدیم.نمی دونم بالاخره طلسم این دیدار این هفته در کردان شکسته میشه یاخیر؟!!


سوم:

برنامه سفر تعطیلات تقریبا بستم،یه سفر ماجراجویانه ازشهسو ار و سه هزار وروستای یوج به الموت وعباس آباد وکلاردشت ومازی چال و روستاهای دیگه!

از صبح یک شنبه تا...هروقت خسته بشم یاجاده تموم بشه.

توی این سفر قراره چشمه آب گرم وآب معدن یوج رو هم ببینم وفقط وفقط هم از جاده ومسیرهای بی راهه وروستایی برم.

هم کوهنوردی،هم آفرود،هم طبعیت گردی وبوم گردی وشاید هم پرواز،چه شود!!!


چهارم:

یه غبارایی هست که باهیچ باد ونسیم وباروونی از صورت آدم پاک نمیشه!


۲۹۷.ماییم وکهنه دلقی...

چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 22:49

۲۹۷.

اول:

امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم ورفت که ببینم وبشوم.تا با اینکه یه ربع زودتر رسیدم خانم دکتر وانصار واعوانش زودتر رسیده بودن وداشتن صلاح مشورت می کردن.نشستم رو صندلی کنار دیوار.یه سالن بزرگ که وسطش یه کانتر سنگی ساخته بودن وچند ردیف صندلی فلزی خشک وبی روح وآدمایی که میشد راحت میشد خواب آلودگیشون رو دید.

رفتم داخل اتاق،گزارش پرونده رو برام خوند،توضیحات خانم دکتر و همکاراش خیلی طول نکشید،منم سوال زیادی نداشتم.خوش وبشی کردیم واومدم بیرون.

دو ماه دیگه...

اولین دغدغه ام این بود که زودتر برسم سرکارم!

حسم بد نبود،نه غم نه شادی،خیلی عادی...


دوم:

روزم خیلی پر مشغله وشلوغ بود،به خصوص که رئیس کوچیکه سر ظهر رفت مسافرت و من موندم دست تنها،مادرشو می برد زیارت.دلم می خواست منم می رفتم،فقط واسه یه ساعت.


سوم:

کارام تموم نشد وفردا تا بعداز ظهر هم مشغولم واین یعنی"مازی چال"مالیده شد،تا تعطیلات دوهفته آینده.شاید جمعه برم همین اطراف قدمی بزنم ونفسی تازه کنم.


چهارم:

فردا عصر کنسول وسط و روکشای جدید نهنگ امو نصب می کنم ودیگه تمومه!


پنجم:

به قول سعدی:

"بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست..."


۲۹۶.من و نهنگم

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ساعت 23:01

۲۹۶.

اول:

پنج شنبه شب با نهنگم رفتیم مهمونی.خارج از تهران وتوی یه باغ جالب که مثل فیلما بود.انگاری صد سال کسی نرفته توش وبهش دست نزده بود.یه باغ بزرگ وپت پهن که رودخونه ازش رد میشد وکلی آپشن دیگه، خیلی با حال بودوخوش گذشت!


دوم:

بعضی وقتا اینقدر سر آدم شلوغ میشه که کلا فراموشت کی بودی وکجایی .اصلا چند چندی با خودت ودنیا و...


سوم:

پی ام داده بود که حالم خیلی بده و... آدرس دادم اومد،خودشو پرت کرد توی بغلم وکلی گریه کرد.رفتیم بیرون.بعد ازکلی دور دور رفتیم فری کثیف،کابین عقب نهنگو باز کردم ونشستیم همونجا ساندویچامونو خوردیم.خیلی حال داد.


چهارم:

شش ساعت فیلم،حاصل تدوین اولیه صدها ساعت راش بود.همه شش ساعت رو یه کله دیدم.حکایت بدبختی وفلاکت وروزگار مردمی که روزگاری واسه خودشون بروبیایی داشتن.لعنت به جنگ وخونریزی،خیلی دلم می خواستم منم میرفتم واز نزدیک می دیدم."رضا"نزاشت.رفتنمو مشروط کرده بود به رضایت مامان.کار نشد!دلم تنگ شد،بلافاصله بهش زنگ زدم وجالب اینکه جواب داد واینور آب بود.بعد از خوش وبش وشوخیای همیشگی گله کردم که نزاشتی و مدیونی وشرط محال گذاشتی ،رک تر از همیشه گفت داغ"ی..."برام بس بود!می گفت حس وحال سال۶۷ رو دارم پسر.حالش اصلا خوب نبود.

قصدم از رفتن نه دفاع از کسی یا جایی ونه کشتن وانتقام از کسی،فقط می خواستم...


هفتم:

اگه کارام فردا وپس فردا انجام بشه،آخر هفته رو میریم"مازی چال"،من ونهنگم!


پ.ن:

"رضا"یه آدم ساده زمینی ایه،یه آدم ای که سختی روزگار ازش یه مرد ساخته،یه مرد واقعی،یه مرد کویری،یه آدمی که هیچ وقت کم نیاورده ونمیاره!یه آدمی که ازهرکوه یخی بزرگتره،یه ذره اش رو آبه وخدا می دونه چقدرش زیر آبه،بی انتهاست،دل اش اندازه تمام کویرها ودریاهای عالم بزرگه،عمیق وبی پروا.کنارش هیچ وقت احساس ترس نکردم حتی در بدتر شرایط،از سیزده سالگی واسه این خاک قسم خورده وتا حالا هم سر قسم اش مونده،خیلی رو آب بندی که شاگرد تنبل اشون من بودم!


۲۹۵.نهنگ نقره ای

پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 17:32

۲۹۵۰

اول:

امیر بهش می گه نهنگ،من یه نقره ای بهش اضافه کردم،اسمش شد"نهنگ نقره ای".

یه موتور قوی ومردونه که ویه دنده کمک قوی ودست نخورده  وفابریک حسابی،یه کابین بزرگ وجادار وبلند که میشه عقب اش رو مثل اتاق خواب کردکه دیگه چادر هم لازم نداشته باشم.اینطوری جنس کوه رفتن وطبیعت گردی و...ام جور شد.البته اگر بخت یار باشه!

واسه خریدنش لازم شد رفیق جاده رو بفروشم وتقریبا همه پس انداز روز مبادامو خرجش کنم.خیلی سختمه اما دوسش دارم،مگه قراره چقدر عمرکنم که همش دغدغه فردا نیاومده رو داشته باشم!

مامان جیغش دراومده که چرا اینقدر ولخرجی می کنی پسر؟!!به فکر آینده ات باش،طفلک نمی دونه که...

خیلی دوسش دارم،امیر خیلی کمکم کرده که جمعش کنم تقریبا تموم کارای فنی رو خودش انجام داده.

فک کنم سه شنبه هفته آینده دیگه تموم تموم بشه


دوم:

کارم خیلی زیاد وسنگین تر شده،اما اصلا خسته نیستم.مفید بودنم رو دوس دارم.وقتی گرهی رو باز می کنم یا امید رو به ناامیدی برمی گردونم انگاری کل دنیا رو بهم میدن.بالبخند رضایتی که می زنن می فهمم عمرم الکی سرنشده.


سوم:

سه شنبه هفته پیش دومین جلسه ...بود.دکتربازم چیز خاصی نگفت،فقط کلی گویی ویه جورایی حس کردم می خواد بپیچونه،همش می گفت باید نتیجه آزمایشت بیاد که بتونیم نظر قطعی بدیم.توی دلم بهش می خندیدم!من که دارم زندگی امو می کنم.اصلا هم نگران وناراحت نیستم!


چهارم:

فرستادن کُدای چپر چلاق به اینجا کار بچه گانه ای بود،خیلی کودکانه!!!

انتظارشو ازش نداشتم.فکرشم نمی کردم،انتظار هرکاری رو داشتم الا این کار!به حدی به همم ریخت که حتی دوس نداشتم کُدا رو چک کنم که...

واقعا از ناخوشیش ناخوشم!


پنجم:

اگه پس اندازم تموم نمیشد دوره امو باکاپیتان،تموم می کردم که اونجوری که دوس دارم بپرم!خدایا برسون که آرزو این یکی به دلمون نمونه!


ششم:

این روزا فقط به دلخواسته هام ورسیدن بهشون وتجربه کردنشون فکر می کنم وتلاش برای جبران مافات!


هفتم:

"لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه تو فرمایی"





( تعداد کل: 302 )
   1       2       3       4       5       ...       31    >>
ایستاده در باد
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

۳۰۴.خستگی

یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 00:27

۳۰۴.

می خوام بنویسم اما از زور خستگی دستم به نوشتن نمیره!

خسته ام اما خوشحال!

۳۰۳.دلبرک طناز

شنبه 9 تیر 1397 ساعت 23:36

۳۰۳.

اول:

دیشب عروسی دعوت بودیم.با یه جمعی که مدت زیادی نیست می شناسمشون.جمع شاد وبا محبتی هستن و واقعا باهاشون خوش گذشت.عروسی خارج شهربودوبیشتر مهمونا دوستای عروس وداماد بودن والبته تعداد کمی هم از فامیلاشون.

داداش یکی از بچه ها رو قبلا ندیده بودم،اما خیلی دوس داشتم ببینمش که از قضا با مامانش اومد وحسابی بگو وبخند کردیم.قراره روزای آینده بیشتر همو ببینیم.

خیلی خوب بود،کلی جیغ وهوار وبپر بپر و...رسیدم خونه ساعت ۳ شده بود!


دوم:

تیرم واسه وارد کردنش بازم به سنگ خورد،اما کوتاه نمیام!حتماًیه راه دیگه هم هست.

انگاری باید قسمت من بشه،فروشنده اش فعلا نگه داشته،حرفامونو زدیم فقط مونده عروس کشون.

یه "دلبرک طناز وظریف شش سیلندر چهارصد اسبی"!که فعلا توی پارکینگ همسایه بهش خوش می گذره.(عکسای بیشترشو اینستاگذاشتم)


سوم:

درآستانه ۳۵ سالگی گاهی از این همه عطش واسه هیجان وآدرنالین خجالت می کشم!



پ.ن:

فک کنم کارما حسابی پاچه"رونالدو"رو گرفت،اساسی!

 

۳۰۲.یه کم خوش گذرونی

چهارشنبه 6 تیر 1397 ساعت 21:21

۳۰۲.

اول:

دلم خنک شد این ژرمنای مغرورِ پرافادهِ نژاد پرست گنده دماغ بی خاصیت،با این فضاحت از جام حذف شدن!

پوز"یواخیم لو"خوب زده شد!


دوم:

محل کار سرم حسابی شلوغ شده،طوری که اصلا متوجه نمیشم کی تایم تموم شده ومن هنوز نهارمو نخوردم!

البته شیطنت وحسادت ها وسنگ اندازهای شخصی هم هرروز داره بیشتر وشدیدتر میشه!

کم نمیارم!فقط دارن به بیشتر دیده شدنم کمک می کنن.


سوم:

دیروز عصر با دکتر جلسه داشتم،می گفت از روند درمانت راضی ام،البته خودتو واسه شرایط سخت تر آماده کن.


چهارم:

دوس دارم امشب برم گردش،یه کم خوش بگذرونم...


۳۰۱.فوتبالانه

دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 22:05

۳۰۱.

اول:

واسه نهنگه هدیه خریدم،چهار حلقه لاستیک دوسایز پهن تر.به قول امیر نهنگ که بود،تانک هم شد!


دوم:

از دفتر رئیس کوچیکه امروز زنگ زدن که زودی بیا بالا.منم که... بیست دقیقه بعدش رفت.باخنده گفت نمی دونم من رئیس کوچیکه هستم یا تو؟!!

یه ورقه گذاشت کف دستم که بااین محتوای خاص یه سمینار باید برگزار بشه ورئیس بزرگه ورئیس اش هم میان،شما مدیر برگزاری واجرایی اش هستید،طرحتو بده وشروع کن.دوهفته هم بیشتر زمان نداری!!!فقط هم به خودم جواب میدی وهرچی هم لازم داری از خودم بخواه!

با اعتراض میگم:دو هفته؟!!میگه پاشوووو برو،خودتی!

تا دم در صحبت کردیم،وقت رفتن گفت:بهت اعتماد دارم،کار بی نقص می خوام،مثل قبلیا!

تلاشمو می کنم کارم بی نقص باشه،به خاطر خودم!

چقدر خوبه که آدم دیده بشه،اونم توی این سطح واز طرف کسی که خودش خیلی توانمنده.


سوم:

باتوصیفات بالا برنامه مسافرتم هوا شد،اما هفته بعدش چهار روز میرم رامسر!


چهارم:

یه لشکر آدم ریختن اینجا که:می خواییم بازی رو خونه تو ببینیم!البته به صرف املت خان پز!

الانم هرکی داره یه کاری می کنه!نمی دونم چی داره این خونه؟!!

نه شیکه،نه بزرگه ونه...توتوش هستی.

خنده داره که من نشستم وپست می ذارم!(استیکرخنده).

امیدوارم که نتیجه بگیریم.


پ.ن:

ممنونم که کم نزاشتید،بهتون افتخار می کنم.

ممنونم،دم ودلتون گرم.

به احترامتون تمام قد می ایستم.

اینجا تقریبا همه دارن گریه می کنن.

دم ودلتون گرم


۳۰۰.اعتراف می کنم

جمعه 1 تیر 1397 ساعت 04:22

۳۰۰.

اول:

بعداز ظهر یک شنبه آذوقه و وسایل لازم رو برداشتیم و حرکت کردیم.از جاده الموت به سه هزار.یه طبیعت بکر ودست نخورده ودلربا،بارندگی وسیل روز قبل چندتا از دهنه ها رو کامل تخریب کرده بود به سختی رد شدیم و به شبونه گردنه "پیچِ بِن"وکاروانسرا رو رد کردیم.تا رسیدیم روستا شب از نصفه گذشته بود.ده ساعت رانندگی سخت وخسته کننده.یه خونه روستایی با بخاری هیزمی وتراس مشرف به دره ورودخونه منتظرمون بود.


دوم:

صبح روز دوشنبه درد امونمو بریده بود ونتونستم جم بخورم.تا بعداز ظهرش استراحت کردم،حالم که بهتر شد شال کلاه کردیم وکوله برداشتیم و پیاده زدیم به جنگل وحرکت کردیم سمت یکی از روستاهای اطراف، بعد ازسه ساعت ونیم کوهنوردی، رسیدیم. بعداز یه استراحت کوتاه کنارچشمه وچایی زغالی وعصرونه برگشتیم که بین مسیر بارون گرفت.تا رسیدیم شب شده بود.دوتا از جوونای روستا اومدن پیشمون.بعدیه شب نشینی گرم وبا محبت خوابیدیم.


سوم:

روز بعد با ماشین برگشتیم سمت گردنه،هوا خیلی عالی بود.دره ها وشیارا همه پر آب وسبز.هنوز برفا آب نشده بود وگردنه وقله های اطراف کاملا برف داشتن.

بالای گردنه،کنار کاروانسرا یه چایی و...هرجاده ای که توی مسیرمون بود سرک کشیدیم وکلی کیف کردیم.قلنچ نهنگم حسابی شکست وخیلی خوش گذشت.


چهارم:

ساعت پنج صبح روز چهارشنبه کوله برداشتیم وحرکت کردیم سمت چشمه آب گرم.یه قسمت از مسیر رو با نهنگ رفتیم،انتها دامنه کوه ماشینو گذاشتیم وحرکت کردیم.قبلن  خیلی در مورد سختی مسیرش شنیده بودم واین موضوع روبرام مثل چالش کرده بود.مسیرش خیلی سخت بود.بین مسیرهم باروون گرفت وباد هم حسابی حالمونو جا آورد.توی مسیر یه گله کَل وبز کوهی دیدم که چندتا بزغاله هم توش بود.دیدنشون خیلی عالی بخصوص وقتی بزغاله ها باهم بازی می کردن وباهم شاخ به شاخ می شدن.نیم ساعت با دوربین نگاشون کردم تا اینکه از یال روبرو کشیدن بالا ورفتن اونور قله.

ساعت نه ونیم رسیدم به چشمه،توی ارتفاع سه هزار متری یه چشمه غار مانند آب گرم ومنظره برف و رودخونه پرآب وسبزی دامنه یه منظره ای ساخته بود که حالم حسابی جا اومد وخستگی از تنم دررفت.رفتیم توی چشمه و...خیلی خوب بود.نهار رو خوردیم و برگشتیم.توی مسیر برگشت دوباره باروون گرفت،مجبور شدیم که زیر صخره ها پناه بگیرم که باروون قطع بشه.آفتاب که شد حرکت کردیم سمت روستا.منظره هاش  واقعا ناب وزیبا بود.

شب هم توی یه اتاق گِلی که به عنوان حمام استفاده میشد،هیزم گذاشتیم وآب گرم کردیم وحموم رفتیم.یه تجربه تک،همه چیز سفر تا اینجایه طرف،این حموم رفتن یه طرف!


پنجم:

روز پنج شنبه هم آفتاب نزده نهنگو آتیش کردیم وحرکت کردیم سمت مازیچال،اونجا مهمون سه تا از دوستان بودیم که از نزدیک ندیده بودمشون،ملاقات جالبی بود،سنگ تموم گذاشتن،نهار رو توی جنگل خوردیم ورفتیم سمت ارتفاعاتش.از اون بالا عباس آباد،شهسوار وکلاردشت توی یه کادر دیده میشد.خیلی عالی بود.ابر ومه وهوای خوب وچشم انداز عالی حسابی سرکیفم آورده بود.

نهنگو زدم کمک سنگین واز"لِزه بِن"بالا رفتم.توی رانندگی آفرود بی تجربه ام اما دمش گرم خوب آبروداری کرده،یه تخته تا سر یال رفت وکم نیاورد.خیلی کیف داشت،ترکیب اکسیژن خالص وآدرنالین چه می کنه!!!

از اون بالا یه روستایی پیدا بود که اگر درست یادم مونده باشه محلیا بهش میرگفتن"کُته سَر"که مثل شاهنشین منطقه بود.چون فرصت نبود نرفتیم اما برنامه دارم که توی هفته های آینده تنهایی برم ویکی دو شب رو اونجا بمونم.

از توی آبادی مازی چال برگشتیم پایین وشب هم  از مسیر کلاردشت وجاده چالوس برگشتیم سمت خونه وزندگی و یکی از دلچسب ترین سفرام به پایان رسید.


ششم:

آقا اسفندیار همراه خیلی خوبی بود،یه همسفر خوش اخلاق باتجربه وکاربلد که اگر نبود این سفر به این اندازه خوش نمی گذشت.بهزاد هم میزبان خیلی خوبی بود که جبران لطفش به این راحتیا امکانپذیر نیست.


هفتم:

یادگاری من از این سفر هم دسته چوبی چاقوی جیبی ام بود که آهنگر روستا باشاخ گوزن برام عوضش کرد.


هشتم:

دو روز مرخصی زدم تنگ تعطیلات عید فطر وهفته قبل هم با نهنگم زدم به جاده.سفر خوبی بود،اما مثل سفر قبلی نشد.کابین عقب نهنگ خیلی به کارم اومد ومثل یه خونه سیار ازش استفاده کردم.


نهم:

امروز صبح یه خبر خوب بهم رسید،روز شنبه یا یکشنبه هفته آینده به احتمال بسیار زیاد می تونم مقدمات وارد کردن ماشین دلخواهمو شروع کنم.اگر این اتفاق بیوفته ... خیلی عالی میشه. 


دهم:

توی این سفر آخری خیلی با خودم فکر کردم وتوی خلوت خودم خیلی چیزا رو دوباره چک کردم.

اعتراف می کنم علت اصلی خریدن نهنگ نقره ای تو وعلاقه ات به آفرود بود.

اعتراف می کنم از هیچ پیچی نپیچیدم،از هیچ پستی وبلندی ای بالا نرفتم،از هیچ جاده ای عبور نکردم وازهیچ دره وصخره ای عبور نکردم،هیچ شبی زیر آسمون نایستادم الا اینکه توبامن بودی  خیالت همراهم بود وهیچ چیزی از خدا نخواستم الا تو!

اعتراف می کنم علت همه اینا تویی واینکه خواستم خودمو بهت ثابت بکنم.

اعتراف می کنم که نمی تونم فراموشت کنم و هنوز هم تو رو دوست دارم.

اعتراف می کنم حاضرم هرکاری بکنم تا دلتو به دست بیارم حتی اگر...امیدوارم عمری باقی مونده باشه که این اتفاق بیوفته.

تو برام خواستنی ترینی.


۲۹۹.بیداری

پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 02:31

۲۹۹.

اول:

تنها نمیرم!!!

یه همپای خیلی پا خواهم داشت!


دوم:

امشب ماه کامله وگرگ درون من...

بی خوابی!


پ.ن:

چه میشه کرد،عادت کردم به این دیدارهای پنج شنبه ها،دلتنگم خیلی.


۲۹۸.پیش سفرانه

سه‌شنبه 8 خرداد 1397 ساعت 23:17

۲۹۸.

اول:

عصری امیر زنگ زده احوال نهنگ رو پرسید وکلی خندیدیم!فردا عصر بعداز کلی کش وقوس روکش صندلیا رو نصب میشه.فقط میمونه چندتا کار ریز برقی.


دوم:

پنج شنبه شب میرم دیدن دوستی که خیلی وقته فقط اسم همو شنیدیم واز هم شنیدیم ولی همو ندیدیم.نمی دونم بالاخره طلسم این دیدار این هفته در کردان شکسته میشه یاخیر؟!!


سوم:

برنامه سفر تعطیلات تقریبا بستم،یه سفر ماجراجویانه ازشهسو ار و سه هزار وروستای یوج به الموت وعباس آباد وکلاردشت ومازی چال و روستاهای دیگه!

از صبح یک شنبه تا...هروقت خسته بشم یاجاده تموم بشه.

توی این سفر قراره چشمه آب گرم وآب معدن یوج رو هم ببینم وفقط وفقط هم از جاده ومسیرهای بی راهه وروستایی برم.

هم کوهنوردی،هم آفرود،هم طبعیت گردی وبوم گردی وشاید هم پرواز،چه شود!!!


چهارم:

یه غبارایی هست که باهیچ باد ونسیم وباروونی از صورت آدم پاک نمیشه!


۲۹۷.ماییم وکهنه دلقی...

چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت 22:49

۲۹۷.

اول:

امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم ورفت که ببینم وبشوم.تا با اینکه یه ربع زودتر رسیدم خانم دکتر وانصار واعوانش زودتر رسیده بودن وداشتن صلاح مشورت می کردن.نشستم رو صندلی کنار دیوار.یه سالن بزرگ که وسطش یه کانتر سنگی ساخته بودن وچند ردیف صندلی فلزی خشک وبی روح وآدمایی که میشد راحت میشد خواب آلودگیشون رو دید.

رفتم داخل اتاق،گزارش پرونده رو برام خوند،توضیحات خانم دکتر و همکاراش خیلی طول نکشید،منم سوال زیادی نداشتم.خوش وبشی کردیم واومدم بیرون.

دو ماه دیگه...

اولین دغدغه ام این بود که زودتر برسم سرکارم!

حسم بد نبود،نه غم نه شادی،خیلی عادی...


دوم:

روزم خیلی پر مشغله وشلوغ بود،به خصوص که رئیس کوچیکه سر ظهر رفت مسافرت و من موندم دست تنها،مادرشو می برد زیارت.دلم می خواست منم می رفتم،فقط واسه یه ساعت.


سوم:

کارام تموم نشد وفردا تا بعداز ظهر هم مشغولم واین یعنی"مازی چال"مالیده شد،تا تعطیلات دوهفته آینده.شاید جمعه برم همین اطراف قدمی بزنم ونفسی تازه کنم.


چهارم:

فردا عصر کنسول وسط و روکشای جدید نهنگ امو نصب می کنم ودیگه تمومه!


پنجم:

به قول سعدی:

"بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست..."


۲۹۶.من و نهنگم

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ساعت 23:01

۲۹۶.

اول:

پنج شنبه شب با نهنگم رفتیم مهمونی.خارج از تهران وتوی یه باغ جالب که مثل فیلما بود.انگاری صد سال کسی نرفته توش وبهش دست نزده بود.یه باغ بزرگ وپت پهن که رودخونه ازش رد میشد وکلی آپشن دیگه، خیلی با حال بودوخوش گذشت!


دوم:

بعضی وقتا اینقدر سر آدم شلوغ میشه که کلا فراموشت کی بودی وکجایی .اصلا چند چندی با خودت ودنیا و...


سوم:

پی ام داده بود که حالم خیلی بده و... آدرس دادم اومد،خودشو پرت کرد توی بغلم وکلی گریه کرد.رفتیم بیرون.بعد ازکلی دور دور رفتیم فری کثیف،کابین عقب نهنگو باز کردم ونشستیم همونجا ساندویچامونو خوردیم.خیلی حال داد.


چهارم:

شش ساعت فیلم،حاصل تدوین اولیه صدها ساعت راش بود.همه شش ساعت رو یه کله دیدم.حکایت بدبختی وفلاکت وروزگار مردمی که روزگاری واسه خودشون بروبیایی داشتن.لعنت به جنگ وخونریزی،خیلی دلم می خواستم منم میرفتم واز نزدیک می دیدم."رضا"نزاشت.رفتنمو مشروط کرده بود به رضایت مامان.کار نشد!دلم تنگ شد،بلافاصله بهش زنگ زدم وجالب اینکه جواب داد واینور آب بود.بعد از خوش وبش وشوخیای همیشگی گله کردم که نزاشتی و مدیونی وشرط محال گذاشتی ،رک تر از همیشه گفت داغ"ی..."برام بس بود!می گفت حس وحال سال۶۷ رو دارم پسر.حالش اصلا خوب نبود.

قصدم از رفتن نه دفاع از کسی یا جایی ونه کشتن وانتقام از کسی،فقط می خواستم...


هفتم:

اگه کارام فردا وپس فردا انجام بشه،آخر هفته رو میریم"مازی چال"،من ونهنگم!


پ.ن:

"رضا"یه آدم ساده زمینی ایه،یه آدم ای که سختی روزگار ازش یه مرد ساخته،یه مرد واقعی،یه مرد کویری،یه آدمی که هیچ وقت کم نیاورده ونمیاره!یه آدمی که ازهرکوه یخی بزرگتره،یه ذره اش رو آبه وخدا می دونه چقدرش زیر آبه،بی انتهاست،دل اش اندازه تمام کویرها ودریاهای عالم بزرگه،عمیق وبی پروا.کنارش هیچ وقت احساس ترس نکردم حتی در بدتر شرایط،از سیزده سالگی واسه این خاک قسم خورده وتا حالا هم سر قسم اش مونده،خیلی رو آب بندی که شاگرد تنبل اشون من بودم!


۲۹۵.نهنگ نقره ای

پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 17:32

۲۹۵۰

اول:

امیر بهش می گه نهنگ،من یه نقره ای بهش اضافه کردم،اسمش شد"نهنگ نقره ای".

یه موتور قوی ومردونه که ویه دنده کمک قوی ودست نخورده  وفابریک حسابی،یه کابین بزرگ وجادار وبلند که میشه عقب اش رو مثل اتاق خواب کردکه دیگه چادر هم لازم نداشته باشم.اینطوری جنس کوه رفتن وطبیعت گردی و...ام جور شد.البته اگر بخت یار باشه!

واسه خریدنش لازم شد رفیق جاده رو بفروشم وتقریبا همه پس انداز روز مبادامو خرجش کنم.خیلی سختمه اما دوسش دارم،مگه قراره چقدر عمرکنم که همش دغدغه فردا نیاومده رو داشته باشم!

مامان جیغش دراومده که چرا اینقدر ولخرجی می کنی پسر؟!!به فکر آینده ات باش،طفلک نمی دونه که...

خیلی دوسش دارم،امیر خیلی کمکم کرده که جمعش کنم تقریبا تموم کارای فنی رو خودش انجام داده.

فک کنم سه شنبه هفته آینده دیگه تموم تموم بشه


دوم:

کارم خیلی زیاد وسنگین تر شده،اما اصلا خسته نیستم.مفید بودنم رو دوس دارم.وقتی گرهی رو باز می کنم یا امید رو به ناامیدی برمی گردونم انگاری کل دنیا رو بهم میدن.بالبخند رضایتی که می زنن می فهمم عمرم الکی سرنشده.


سوم:

سه شنبه هفته پیش دومین جلسه ...بود.دکتربازم چیز خاصی نگفت،فقط کلی گویی ویه جورایی حس کردم می خواد بپیچونه،همش می گفت باید نتیجه آزمایشت بیاد که بتونیم نظر قطعی بدیم.توی دلم بهش می خندیدم!من که دارم زندگی امو می کنم.اصلا هم نگران وناراحت نیستم!


چهارم:

فرستادن کُدای چپر چلاق به اینجا کار بچه گانه ای بود،خیلی کودکانه!!!

انتظارشو ازش نداشتم.فکرشم نمی کردم،انتظار هرکاری رو داشتم الا این کار!به حدی به همم ریخت که حتی دوس نداشتم کُدا رو چک کنم که...

واقعا از ناخوشیش ناخوشم!


پنجم:

اگه پس اندازم تموم نمیشد دوره امو باکاپیتان،تموم می کردم که اونجوری که دوس دارم بپرم!خدایا برسون که آرزو این یکی به دلمون نمونه!


ششم:

این روزا فقط به دلخواسته هام ورسیدن بهشون وتجربه کردنشون فکر می کنم وتلاش برای جبران مافات!


هفتم:

"لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه تو فرمایی"





( تعداد کل: 302 )
   1       2       3       4       5       ...       31    >>