X
تبلیغات
رایتل

۲۹۴.باید نوشت...

پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 23:43

۲۹۴.

اول:

برای من زندگی با نوشتن دلچسب تره،هیچ لذتی مثل نوشتن نیست،بخصوص وقتی تو...


دوم:

میزبانی دوستان یه روز بیشتر ادامه پیدا کرد.کوه،جنگل،کویر... همه به خوبی گذشت.دوستانی که طبیعت زادگاه ام رو ندیده بودند مثل ... ای شده بودند که یه جعبه تی تاپ عیدی گرفته بود.از هیچ خوشگذرانی ای گذر نکردن،از آویزون شدن از صخره تا شیب زدن وصید ماهی و... 

ذوقی کرده بودن که بیا وببین ومن هم ذوق زده از ذوقشون.

بامزه ترینش وقتی بودکه(...)داشت با کلی طناب وکارابین و...که از خودش آویزون کرده بود داشت از دیواره بالا میرفت وما مسابقه گذاشته بودیم هرکی باگوجه اونجاشو بزنه،رابین هوده!

چقدر خندیدیم!


سوم:

روز آخر هم در کویر گذشت،برناممون شب مانی در کویر بود،اما مهربانی و میزبانی وپذیرایی تمام وکمال شیخ عرب رایمونو زد.هرچند شبش رو(البته تنها نه)برگشتم میان ماسه ها وزیر آسمان پرستاره خدا!

تقریباً تمام اقوام ایرانی رو دیدم وباهاشون معاشرت دارم،همشون مهربون ومهمانواز وخونگرمن.یکی از یکی بهتر،مثل راننده های فرمول یک،اما رسوم مهمانوازی عرب ها یه چیز دیگه اس.رسوم وقواعدی دارن که یادگرفتنشون خودش به اندازه یه زندگی کار می بره.

اولش قرار بوداگر شب توی کویر نموندیم بریم خونه پسر شیخ،که از قدیم باهاش دوستی داشتم،اما پدرش باخبر شد و... 

وقتی به عربی با شیخ احوالپرسی کردم تعجب کرد واز دلیل عربی دونستن واصل ونسبم پرسید،وقتی نام ونشان دادم،بیشتر خوشحال شد ویه شعری به عربی خوند که من زیاد متوجه نشدم،خودش گفت این شعر معروفه و در رسای شجاعت های نیای تو گفته شده.حالا باید داستانشو از حاج عموم بپرسم.

روز بعد هم دوتا از سدهای بزرگ کشور که در فاصله کمی از هم در استان همسایه هستن،رو دیدیم و...امان از کم آبی!وبدین سان دوستان به راهی ومن هم به راهی.


چهارم:

هدیه غیر منتظره وبسیار خوش بویی از دوستی بحرینی برام رسید که بسیار دوسش دارم وخوشحالم کرد.البته بیشتر خوشحالیم واسه اینه که این دوست... نه خود هدیه.


پنجم:

آبشار خوز هم دیدن داشت،بخصوص وقتی همپای "اسفندیار"باشی.مردی که اهل شماله اما به شدت"کویری".


ششم:

بالاخره ناپرهیزی کارمونو به بیمارستان کشوند وچند روزی اوضاعمو بی ریخت کرد.خیلی درد کشیدم وسخت بود،اما اضطراب واسترس اینکه چی میشه از همه چی اش بدتر بود.

درد کشیدن وناخوشی تو بیشتر از درد خودم اذیتم می کنه،به جان عزیزت،امیدوارم که...

می خواستم بگم دردت...اما میگن مرد نباید اینارو بگه!هرچند تو...اما توی دلم می گم.


هفتم:

امروز می خواستم برم کوه اما نشد،ترسیدم که ...به جاش رفتم کلی پول به باد دادم.لوازمی که هرکدوم یه وری جا گذاشته بودم رو دوباره خریدم!وبایه فروشنده لوازم کوهنوردی بسیار آقا آشنا شدم.

فردا حتما میرم.هرچند یه پیاده روی ساده باشه.


هشتم:

محل کار هم...داستان ها خواهیم داشت در سال جدید!



پ.ن:

همش به خودم میگم یه خدایی هم هست،یه خدایی هم هست،یه خدایی هم هست.


۲۹۳.دلبرانه

چهارشنبه 8 فروردین 1397 ساعت 01:40

۲۹۳.

اول:

بله درسته!

من با بچه پولدارا و همه اونایی که ادای پولدارا رو در میارن مشکل دارم.

من باهرکسی که بخواد رهایی امو ازم بگیره مشکل دارم.

من با الکی خوشا مشکل دارم.

من باشتررررر ها مشکل دارم.

من با احمق ها مشکل دارم.

من باهرکسی که بخواد از بالا نگام کنه مشکل دارم.


دوم:

دلبرانه تر از تنهایی و شب مهتاب و نسیم خنک گندمزار تازه آبیاری شده و صدای آب توی جوی وصدای جیرجیرک وقورباغه ورقص شعله آتیش وقل قل کتری سیاه و...چی می تونه باشه؟!!جای تمام اهالی کره زمین وکهکشان های اطراف خالی!


سوم:

برنامه فرداکویره.

نظر من شب مانی توی کویره،البته خونه یکی از اهالی  روستای نزدیک رو هم هماهنگ کردم که مهمانش باشیم.

تاچه مقبول طبع یاران باشد.


۲۹۲.ناخوانده

دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 02:34

۲۹۲.

اول:

مهمونا رسیدند.خونه باغ یکی از دوستام که خارج شهره رو براشون در نظر گرفته بودم که مستقر شدن و خوشبختانه خوششون اومد.قرار بود سه ماشین باشن،اماشدن چهار تا.یه مهمون ناخوانده!


دوم:

خودمو سرگرم آتیش می کنم توی حیاط که...

میاد توی حیاط کنار آتیش سرشو می اندازه پایین وبادلخوری وغم میگه این همه راه رو کوبیدم که تو و شهرتو...

می پرم وسط حرفش:واسه کسی دعوت نامه نفرستادم!!!

با بغض ادامه میده:نیومدم که اینجوری کنی،اگه بودنم ...دوست نداری باشم فردا برمی گردم!هم تو رو دیدم وشهرتو

میدونم این کارو می کنه،اما منم نمی تونم...

این حرفش خیلی اذیتم کرد!حس آدمای ظالمو دارم.

می دونم کاروحرفم خیلی بدبود.از وقتی که رسیدن خیلی سرسنگین بودم باهاش،نه که بخوام ادا دربیارم اما حسم ...

از دکتر هم گله مندم که چرا اینجوری بی خبر و...!

حالم گرفته اس

آدمی که فقط قیمت ماشینش بیشتر از همه زندگی منو ...اس،با من آینده ای نداره.چطوری اینو حالیش کنم،نمی دونم!


سوم:

برنامه ریختم صبح تاشبش کوه وجنگل باشه وروز بعد وشبش هم کویر


چهارم:

کاش نمی موندم!کارا رو هماهنگ کرده بودم.بودنم ضرورتی نداشت،دکتر هم که بود!


پ.ن:

بدجور درد دارم،طوری که نتونستم پیش بچه ها بمونم واومدم خونه بابابزرگ.نمی تونم بشینم.خدا کنه این یکی دو روزه کم نیارم!



۲۹۱.

یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 13:48

۲۹۱.

اول:

  برشته شدیم رفت!

حالا هی برین پول سولار بدین،طبیعی برنزه شدیم،تازه آپشن کباب ودوغ ونون محلی مجانی هم داره!


دوم:

رای امو زدن،بازگشت به تهران بعد از تعطیلات!


سوم:

عروسی محلی دعوت شدیم،تور حسین اینا رو کنسل کردم.


چهارم:

چند روز میزبان دوستان طبیعت گرد وآفرودر هستم.

اولین باره میان سمت ما وطبیعت اینجا رو ندیدن،امیدوارم بهشون خوش بگذره،تمام تلاشمو می کنم.


۲۹۰.دم ودلت گرم!

پنج‌شنبه 2 فروردین 1397 ساعت 01:40

۲۹۰.

اول:

همچنان به سال نو وتعطیلات معتقدم اما فعلا به عید خیر!!!


دوم:

چقدر خوبه که یه دوست بامحبت وعزیز شب تحویل سال از حافظیه بهت زنگ بزنه وبگه که به یادته!وتازه فال هم بگیره واست و...

هاااااعامو دم و دلت گرم!

امسال از ته دل عطش شیراز داشتم اما نشد دیگه!هرچندهنوزتور شیراز حسین اینا رو کنسل نکردم.بیست تا ماشین از۹تا۱۳ فروردین،همه باهم...حدس میزنم خوش بگذره.


سوم:

دودلم که واسه هفته آینده برگردم تهران ومرخصیامو جمع کنم یا...

تصمیم سختیه!


۲۸۹.وباز هم امان

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 01:21

۲۸۹.

اول:امروز توی جاده،چند نفر که یکی شان "سرباز"بود را به مقصد رساندم.اسمم رابلد نبودند،"آقای راننده" صدایم می کردندوبا مناسبات راننده ها با من برخورد می کردند؛آقای راننده چایی بریزم،آقای راننده آهنگ...،آقای راننده...!

 برایم خیلی جالب بود،جالب در حد ذوق زدگی!

 خودم خیلی ها را به این اسم صدا کرده بودم اما هیچ وقت کفششان را به پا نکرده بودم.در جایگاهشان نبودم وحس اش را نداشته ام!فقط محیط کار اداری و...!

احترام بیشتری برایشان قائلم


دوم:

چند میلیمتر تا ورقه شدن،نتیجه بی احتیاطی راننده اتوبوس طرف مقابل!

نزدیک بودااااااا!

چالاکی رفیقکم سبب جستن از فنا شدن شد.حسم را که چک کردم دیدم اصلا نترسیده ام واین نترسیدن ترساندَم!


سوم:

وبازهم امان وصد امان از این هوای مسکر بهاری وشب پرستاره بوی علفزار و نم ورطوبت  شبانه واین قاطرچموش درون من !


چهارم:

شترررررررررر!(بخوانید باصدای بلندواز سر لج وحرص فراوان!)


۲۸۸.از نو

یکشنبه 27 اسفند 1396 ساعت 21:30

۲۸۸.

اول:

دور همی ای که قرار بود عصری باشه،از صبح شروع شد.یه جای دنج وآرووم وخیلی خوش منظره،کنار دوستایی که بزرگترین یا شایدم کوچک ترین ویژگیشون دوست بودنه.دوستایی که دوستن!واین یعنی یه اتفاق خوب.

به قدری خندیدیم و...که عضلات صورت وشکممون درد گرفت!

عالی بود.


دوم:

فردا ظهر شروع یه سفر دیگه است.من و رفیق چموش جاده وکوله و...شروعشو می دونم کی واز کجاس،اما تهشو نه!کی وچجوری برگشتن اش باخداس!

میدونم سفر خوبی خواهد شد.




287.دوست داشتنی ها

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 12:18

287.

 پنج شنبه همین هفته  از عصرش، قراره با دوستایی که چندماهیه   ندیدمشون ودلتنگشونم یه جایی بیرون شهر دور جمع بشیم.

از همین الان ذوقشو دارم وکلی خوشحالم!

شاید آخرین دورهمی  امسال باشه،می خوام پیشنهاد بدم تعطیلات عید رو بیان سمت ولایت ما،طبیعت گردی ومهمونی و...




۲۸۶.چه کسی می داند؟

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 01:03

۲۸۶.

اول:

اعتراف می کنم به شدت دلتنگ اینجا ونوشتن بودم.اما لازم بود که ننویسم،باید یاد می گرفتم اگر می نویسم فقط برای خودم باشد.


دوم:

فکر می کردم لازم است آدم برود دنبال خودش.پیدایش کند،دست اش را بگیرد،دلجویی اش کند وبرش گرداند سرخانه وزندگی و... 


سوم:

چه کسی می داند خود آدم کجا گم شده؟کجا رفته؟چرا رفته؟واصلا دنبال چیست.بعضی ها اسمش را می گذارند"بحران میانسالی"یا ده ها اسم وعنوان دیگر،اما همین خود بیچاره از همین اسم واسامی گریزان است.شاید رفتنش هم به خاطر همین اسامی بی مسمی باشد.برای جستنش ور کشیدن پاشنه ها امری لازم وضروری ومحتوم است چون اصلا معلوم نیست که کی وکجا پیدایش کنی،اصلا پیدا می شود یا نه!خودی که رمیده به این راحتی ها دم به تله بده نیست.


چهارم:

بیابان وجنگل وکویرو دریا،برف وباران وآفتاب،سرما وگرما جاده وبی راهه،شهر وروستا،این ور آب یا آن ور آب،سیر یاگرسنه،باپول یا جیب خالی،تنهایاباهمپا،باکفش یاپاپتی و...صابون همه اش راباید به تن زد والا تنها مقصد ترکستان است!واین تردید که چه  می شود؟!!تا کی وکجا؟!!این آخری از همه سخت تراست!اگر راه پیدا کند،مثل موریانه ای که از ریشه می جود دودمان آدم رابر باد خواهد داد.


پنجم:

شایددرک سفر،جاده وتنهایی عظیم ترین معناهایی باشند که دراین جستجو نهفته باشند.شاید کسی اسمش را بگذارد"توهمات ذهنی که تنهامانده"اما همه ی ما ناگذیریم بپذیریم که تنهایی ایم!هیچ کس منتظرهیچ کس نیست، در انتظار خودشان کنارت نشسته اند یادر کنارت از خودشان می گریزند.حتی آنهایی که بیشتر از خودشان دوستت دارند،حتی آن آدمی هایی که این ساعت واین لحظه در آغوش دلخواه ترین عالم یار خفته اند؛واین شیرین ترین غم وترس دنیاست!


ششم:

جاده های زیادی را پیمودم،با آدم های زیادی همسفر وسفره شدم،ترس وگرما وسرما وخوشی وناخوشی و همه آنهایی که گفتم را چشیدم،چند بار رخ در رخ مرگ و رو در روی ترس ایستادم، غلط یا درستش را نمی دانم اما فکرمی کنم آدم همین که خود را جست،مواجه شد،لخت وعریان نگاهش کردباید رهایش کند تا همه چیزبه آدم برسد،تا آدم خودش بشود!آن تن تب زده وبیمار، مستی وسرخوشی آن غروب غریب وشب سرد ویخ زده اش در عمق آن کویر ترس وتنهایی  را از یاد نخواهد برد!هیچگاه،هیچگاه



پ.ن:

از احوالپرسی ومحبتتون ممنونم.


285.چشم هایش

یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 14:08

285.

خدا خدا می کردم که بیاید،آمدنش را دوست داشتم.همین آمدن برایم خیلی با ارزش بود.از صبحش همه چیز متفاوت بود.نتیجه ی آمدنش برایم دور از انتظار نبود اما همین که می آمد،چیز دیگری بود.

رفته بودم کنار پنجره،وبیرون را نگاه می کردم،آخرین باری که دیدمش...

مثل بچه ها شده بودم.بی تاب وبی قرار.فرق کرده؟چقدر فرق کرده؟بدتر که نمی توانست بشود،چون بدی نداشت وندارد،ذوق آمدنش دقیقاً مثل خاطره ی روزی بود که قرار بود پدرم برای من وبرادر کوچکترم دوچرخه بخرد."از کله صبح که بابا از خانه بیرون رفت تا ظهرش،از سرکوچه جم نخوردیم!می ترسیدیم...

خدایا نکند بابا،دوچرخه،...

وقتی که سایه مردی از دور با دوچرخه  در دستش از ماشین پیاده شد... دویدن نبود،پرواز بود پرکشیدیم

همین پارسال رفتم وآن فاصله را دوباره دیدم،طی کردم.ازدم کوچه تا سر جاده...فاصله ی چندانی نبود،فاصله ای که در ذهن ورویای کودکانه حک شده بود!"

اما امروز پنجره شده بود دریچه دنیای من به شیرینترین رویا... همه ی فاصله ی من تا...تعبیر خواب های شیرین ...تادوچرخه... 

دیروز چقدر بزرگ بود این پنجره،وامروز چقدر تنگ شده بود.حتی نمی شد در آن پنجره یک نفس کشید.

واگویه می کنم:ببین!"پنجره ها را هم با تو می سنجم"

"لحظه دیدارنزدیک است.
های!نخراشی بغفلت گونه ام را،تیغ!
های!نپرشی صفای زلفکم را،دست!
وآبرویم رانریزی،دل!
ای نخورده مست"

.

.

.

داشت می آمد

مردی با دوچرخه...

خرامان داشت می آمد،خواستم خودم را پنهان کنم،خجالت می کشیدم از این همه التهاب وبی قراری.نشد مرا دید ودستی تکان داد من هم دست تکان دادم.

باورم نمی شد!

خدایا

باز شدن در

یکی یکی شمارش پله ها...

قلب من که نای زدن نداشت!

نداشت!

خدا را شکر خودش بود.

خیلی عوض شده بود.

ولی 

نه!

نه!

خودش بود.

نه

اصلاً هم عوض نشده بود.

خودش بود وغریبی هم نکرد!

نفسم بالا آمد،نزدیک بود رسوا شوم،هر چند شده ام.چه باک!!!

گفتیم وشنیدیم

بودنش آنچنان برایم جذاب بود،که نتونستم به تیغ کلام بیازارمش.چیزهای زیادی را باید می گفتم.توی دلم مانده بود بگویم.توضیح بدهم که بداند...چشمم ناپاک نبود،...نشد،حلاوت بودنش برایم به هر چیزی می ارزید!فقط بودنش برایم بس بود.من چه چیزی بیشتر از این می خواستم؟بودنش!والان هم که بود.چیزی نمی خواستم!

اما...

نشد که چیزی نگویم،نا خواسته،خدا می داند ناخواسته جمله ای گفتم...گفتم "تو ..." فقط یک جمله.وقتی چشم هایش لرزید فهمید چه کرده ام.خودداربوداما.... 

تیری بود که رها شد!

دوست نداشتم برود.

کاش می شد بماند،تا ابد بماند...

کاش می شد.

قبل از رفتنش حس محتضری را داشتم که می دانست هیچ چیزی نمی تواند از مرگ نجاتش دهد،اما...

دم در بی اختیار...با تمام وجودم در آغوش فشردمش...همه ی وجودم را...

داشت می رفت

تکه ای از وجودم

نه!

تمام وجودم بود که می رفت...

کاش می شد همان جا،همان لحظه تمام می شدم!

کاش

کاش

باورم نمی شد این همان خانه ای است که چند لحظه پیش او،مهمانش بود!خالی خالی بود،خالی تر از همیشه!بخدا قسم هیچ وقت خالی تر از آن لحظه نبود.خالی وخفه!نمی توانستم در آن خانه نفس بکشم.تمام در وپنجره ها را باز کردم.خالی شده بود.تهی،کاملاً تهی.همانجا وسط هال خوابم برده بود!غروب ازشدت فشار روی سینه ام بیدار شدم.والبته سوزش گلو وسرمای...

سنگینی حرفم،آن یک جمله داشت قلبم را پاره می کرد.حالش را می فهمیدم.حسش را می گرفتم.خیلی واضح وروشن.چیزی نمی گفت،جوابی نمی داد.نتوانستم خانه بمانم.زدم به خیابان.جستجو!

جستجویی که یقین داشتم حاصلی نخواهد داشت!فقط همین "تورا جستجو می کنم حتی اگر نیابمت"."تو "بهای جستجوی منی،یافتن بی ارزشترین واژه در مقابل توست!

خداونداااااااا

ذهنم درگیر همان یک جمله بود!به همش ریخته بودم!

زده بودم به خیابان تا نیمه های شب گشتم وگشتم!

بر خورده بودم بین مردم،مغازه ها،هیات ها،ترافیک،...

نبود!

از پنجره رفتنش را نگاه می کردم.آرزو می کردم یکبار برگردد ودوباره نگاهش کنم.ولی رفت مثل همان بادی که در شال سبز رنگش پیچیده بود.

برای مردن حتماً لازم نیست عمر آدم تمام بشود.گاهی آدم می میرد ولی هنوز زنده است

 

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خانه...


پ.ن:

نقل از 17آبان ماه سال 1395



( تعداد کل: 292 )
   1       2       3       4       5       ...       30    >>
ایستاده در باد
X
تبلیغات
رایتل

۲۹۴.باید نوشت...

پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 23:43

۲۹۴.

اول:

برای من زندگی با نوشتن دلچسب تره،هیچ لذتی مثل نوشتن نیست،بخصوص وقتی تو...


دوم:

میزبانی دوستان یه روز بیشتر ادامه پیدا کرد.کوه،جنگل،کویر... همه به خوبی گذشت.دوستانی که طبیعت زادگاه ام رو ندیده بودند مثل ... ای شده بودند که یه جعبه تی تاپ عیدی گرفته بود.از هیچ خوشگذرانی ای گذر نکردن،از آویزون شدن از صخره تا شیب زدن وصید ماهی و... 

ذوقی کرده بودن که بیا وببین ومن هم ذوق زده از ذوقشون.

بامزه ترینش وقتی بودکه(...)داشت با کلی طناب وکارابین و...که از خودش آویزون کرده بود داشت از دیواره بالا میرفت وما مسابقه گذاشته بودیم هرکی باگوجه اونجاشو بزنه،رابین هوده!

چقدر خندیدیم!


سوم:

روز آخر هم در کویر گذشت،برناممون شب مانی در کویر بود،اما مهربانی و میزبانی وپذیرایی تمام وکمال شیخ عرب رایمونو زد.هرچند شبش رو(البته تنها نه)برگشتم میان ماسه ها وزیر آسمان پرستاره خدا!

تقریباً تمام اقوام ایرانی رو دیدم وباهاشون معاشرت دارم،همشون مهربون ومهمانواز وخونگرمن.یکی از یکی بهتر،مثل راننده های فرمول یک،اما رسوم مهمانوازی عرب ها یه چیز دیگه اس.رسوم وقواعدی دارن که یادگرفتنشون خودش به اندازه یه زندگی کار می بره.

اولش قرار بوداگر شب توی کویر نموندیم بریم خونه پسر شیخ،که از قدیم باهاش دوستی داشتم،اما پدرش باخبر شد و... 

وقتی به عربی با شیخ احوالپرسی کردم تعجب کرد واز دلیل عربی دونستن واصل ونسبم پرسید،وقتی نام ونشان دادم،بیشتر خوشحال شد ویه شعری به عربی خوند که من زیاد متوجه نشدم،خودش گفت این شعر معروفه و در رسای شجاعت های نیای تو گفته شده.حالا باید داستانشو از حاج عموم بپرسم.

روز بعد هم دوتا از سدهای بزرگ کشور که در فاصله کمی از هم در استان همسایه هستن،رو دیدیم و...امان از کم آبی!وبدین سان دوستان به راهی ومن هم به راهی.


چهارم:

هدیه غیر منتظره وبسیار خوش بویی از دوستی بحرینی برام رسید که بسیار دوسش دارم وخوشحالم کرد.البته بیشتر خوشحالیم واسه اینه که این دوست... نه خود هدیه.


پنجم:

آبشار خوز هم دیدن داشت،بخصوص وقتی همپای "اسفندیار"باشی.مردی که اهل شماله اما به شدت"کویری".


ششم:

بالاخره ناپرهیزی کارمونو به بیمارستان کشوند وچند روزی اوضاعمو بی ریخت کرد.خیلی درد کشیدم وسخت بود،اما اضطراب واسترس اینکه چی میشه از همه چی اش بدتر بود.

درد کشیدن وناخوشی تو بیشتر از درد خودم اذیتم می کنه،به جان عزیزت،امیدوارم که...

می خواستم بگم دردت...اما میگن مرد نباید اینارو بگه!هرچند تو...اما توی دلم می گم.


هفتم:

امروز می خواستم برم کوه اما نشد،ترسیدم که ...به جاش رفتم کلی پول به باد دادم.لوازمی که هرکدوم یه وری جا گذاشته بودم رو دوباره خریدم!وبایه فروشنده لوازم کوهنوردی بسیار آقا آشنا شدم.

فردا حتما میرم.هرچند یه پیاده روی ساده باشه.


هشتم:

محل کار هم...داستان ها خواهیم داشت در سال جدید!



پ.ن:

همش به خودم میگم یه خدایی هم هست،یه خدایی هم هست،یه خدایی هم هست.


۲۹۳.دلبرانه

چهارشنبه 8 فروردین 1397 ساعت 01:40

۲۹۳.

اول:

بله درسته!

من با بچه پولدارا و همه اونایی که ادای پولدارا رو در میارن مشکل دارم.

من باهرکسی که بخواد رهایی امو ازم بگیره مشکل دارم.

من با الکی خوشا مشکل دارم.

من باشتررررر ها مشکل دارم.

من با احمق ها مشکل دارم.

من باهرکسی که بخواد از بالا نگام کنه مشکل دارم.


دوم:

دلبرانه تر از تنهایی و شب مهتاب و نسیم خنک گندمزار تازه آبیاری شده و صدای آب توی جوی وصدای جیرجیرک وقورباغه ورقص شعله آتیش وقل قل کتری سیاه و...چی می تونه باشه؟!!جای تمام اهالی کره زمین وکهکشان های اطراف خالی!


سوم:

برنامه فرداکویره.

نظر من شب مانی توی کویره،البته خونه یکی از اهالی  روستای نزدیک رو هم هماهنگ کردم که مهمانش باشیم.

تاچه مقبول طبع یاران باشد.


۲۹۲.ناخوانده

دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 02:34

۲۹۲.

اول:

مهمونا رسیدند.خونه باغ یکی از دوستام که خارج شهره رو براشون در نظر گرفته بودم که مستقر شدن و خوشبختانه خوششون اومد.قرار بود سه ماشین باشن،اماشدن چهار تا.یه مهمون ناخوانده!


دوم:

خودمو سرگرم آتیش می کنم توی حیاط که...

میاد توی حیاط کنار آتیش سرشو می اندازه پایین وبادلخوری وغم میگه این همه راه رو کوبیدم که تو و شهرتو...

می پرم وسط حرفش:واسه کسی دعوت نامه نفرستادم!!!

با بغض ادامه میده:نیومدم که اینجوری کنی،اگه بودنم ...دوست نداری باشم فردا برمی گردم!هم تو رو دیدم وشهرتو

میدونم این کارو می کنه،اما منم نمی تونم...

این حرفش خیلی اذیتم کرد!حس آدمای ظالمو دارم.

می دونم کاروحرفم خیلی بدبود.از وقتی که رسیدن خیلی سرسنگین بودم باهاش،نه که بخوام ادا دربیارم اما حسم ...

از دکتر هم گله مندم که چرا اینجوری بی خبر و...!

حالم گرفته اس

آدمی که فقط قیمت ماشینش بیشتر از همه زندگی منو ...اس،با من آینده ای نداره.چطوری اینو حالیش کنم،نمی دونم!


سوم:

برنامه ریختم صبح تاشبش کوه وجنگل باشه وروز بعد وشبش هم کویر


چهارم:

کاش نمی موندم!کارا رو هماهنگ کرده بودم.بودنم ضرورتی نداشت،دکتر هم که بود!


پ.ن:

بدجور درد دارم،طوری که نتونستم پیش بچه ها بمونم واومدم خونه بابابزرگ.نمی تونم بشینم.خدا کنه این یکی دو روزه کم نیارم!



۲۹۱.

یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 13:48

۲۹۱.

اول:

  برشته شدیم رفت!

حالا هی برین پول سولار بدین،طبیعی برنزه شدیم،تازه آپشن کباب ودوغ ونون محلی مجانی هم داره!


دوم:

رای امو زدن،بازگشت به تهران بعد از تعطیلات!


سوم:

عروسی محلی دعوت شدیم،تور حسین اینا رو کنسل کردم.


چهارم:

چند روز میزبان دوستان طبیعت گرد وآفرودر هستم.

اولین باره میان سمت ما وطبیعت اینجا رو ندیدن،امیدوارم بهشون خوش بگذره،تمام تلاشمو می کنم.


۲۹۰.دم ودلت گرم!

پنج‌شنبه 2 فروردین 1397 ساعت 01:40

۲۹۰.

اول:

همچنان به سال نو وتعطیلات معتقدم اما فعلا به عید خیر!!!


دوم:

چقدر خوبه که یه دوست بامحبت وعزیز شب تحویل سال از حافظیه بهت زنگ بزنه وبگه که به یادته!وتازه فال هم بگیره واست و...

هاااااعامو دم و دلت گرم!

امسال از ته دل عطش شیراز داشتم اما نشد دیگه!هرچندهنوزتور شیراز حسین اینا رو کنسل نکردم.بیست تا ماشین از۹تا۱۳ فروردین،همه باهم...حدس میزنم خوش بگذره.


سوم:

دودلم که واسه هفته آینده برگردم تهران ومرخصیامو جمع کنم یا...

تصمیم سختیه!


۲۸۹.وباز هم امان

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 01:21

۲۸۹.

اول:امروز توی جاده،چند نفر که یکی شان "سرباز"بود را به مقصد رساندم.اسمم رابلد نبودند،"آقای راننده" صدایم می کردندوبا مناسبات راننده ها با من برخورد می کردند؛آقای راننده چایی بریزم،آقای راننده آهنگ...،آقای راننده...!

 برایم خیلی جالب بود،جالب در حد ذوق زدگی!

 خودم خیلی ها را به این اسم صدا کرده بودم اما هیچ وقت کفششان را به پا نکرده بودم.در جایگاهشان نبودم وحس اش را نداشته ام!فقط محیط کار اداری و...!

احترام بیشتری برایشان قائلم


دوم:

چند میلیمتر تا ورقه شدن،نتیجه بی احتیاطی راننده اتوبوس طرف مقابل!

نزدیک بودااااااا!

چالاکی رفیقکم سبب جستن از فنا شدن شد.حسم را که چک کردم دیدم اصلا نترسیده ام واین نترسیدن ترساندَم!


سوم:

وبازهم امان وصد امان از این هوای مسکر بهاری وشب پرستاره بوی علفزار و نم ورطوبت  شبانه واین قاطرچموش درون من !


چهارم:

شترررررررررر!(بخوانید باصدای بلندواز سر لج وحرص فراوان!)


۲۸۸.از نو

یکشنبه 27 اسفند 1396 ساعت 21:30

۲۸۸.

اول:

دور همی ای که قرار بود عصری باشه،از صبح شروع شد.یه جای دنج وآرووم وخیلی خوش منظره،کنار دوستایی که بزرگترین یا شایدم کوچک ترین ویژگیشون دوست بودنه.دوستایی که دوستن!واین یعنی یه اتفاق خوب.

به قدری خندیدیم و...که عضلات صورت وشکممون درد گرفت!

عالی بود.


دوم:

فردا ظهر شروع یه سفر دیگه است.من و رفیق چموش جاده وکوله و...شروعشو می دونم کی واز کجاس،اما تهشو نه!کی وچجوری برگشتن اش باخداس!

میدونم سفر خوبی خواهد شد.




287.دوست داشتنی ها

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 12:18

287.

 پنج شنبه همین هفته  از عصرش، قراره با دوستایی که چندماهیه   ندیدمشون ودلتنگشونم یه جایی بیرون شهر دور جمع بشیم.

از همین الان ذوقشو دارم وکلی خوشحالم!

شاید آخرین دورهمی  امسال باشه،می خوام پیشنهاد بدم تعطیلات عید رو بیان سمت ولایت ما،طبیعت گردی ومهمونی و...




۲۸۶.چه کسی می داند؟

یکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت 01:03

۲۸۶.

اول:

اعتراف می کنم به شدت دلتنگ اینجا ونوشتن بودم.اما لازم بود که ننویسم،باید یاد می گرفتم اگر می نویسم فقط برای خودم باشد.


دوم:

فکر می کردم لازم است آدم برود دنبال خودش.پیدایش کند،دست اش را بگیرد،دلجویی اش کند وبرش گرداند سرخانه وزندگی و... 


سوم:

چه کسی می داند خود آدم کجا گم شده؟کجا رفته؟چرا رفته؟واصلا دنبال چیست.بعضی ها اسمش را می گذارند"بحران میانسالی"یا ده ها اسم وعنوان دیگر،اما همین خود بیچاره از همین اسم واسامی گریزان است.شاید رفتنش هم به خاطر همین اسامی بی مسمی باشد.برای جستنش ور کشیدن پاشنه ها امری لازم وضروری ومحتوم است چون اصلا معلوم نیست که کی وکجا پیدایش کنی،اصلا پیدا می شود یا نه!خودی که رمیده به این راحتی ها دم به تله بده نیست.


چهارم:

بیابان وجنگل وکویرو دریا،برف وباران وآفتاب،سرما وگرما جاده وبی راهه،شهر وروستا،این ور آب یا آن ور آب،سیر یاگرسنه،باپول یا جیب خالی،تنهایاباهمپا،باکفش یاپاپتی و...صابون همه اش راباید به تن زد والا تنها مقصد ترکستان است!واین تردید که چه  می شود؟!!تا کی وکجا؟!!این آخری از همه سخت تراست!اگر راه پیدا کند،مثل موریانه ای که از ریشه می جود دودمان آدم رابر باد خواهد داد.


پنجم:

شایددرک سفر،جاده وتنهایی عظیم ترین معناهایی باشند که دراین جستجو نهفته باشند.شاید کسی اسمش را بگذارد"توهمات ذهنی که تنهامانده"اما همه ی ما ناگذیریم بپذیریم که تنهایی ایم!هیچ کس منتظرهیچ کس نیست، در انتظار خودشان کنارت نشسته اند یادر کنارت از خودشان می گریزند.حتی آنهایی که بیشتر از خودشان دوستت دارند،حتی آن آدمی هایی که این ساعت واین لحظه در آغوش دلخواه ترین عالم یار خفته اند؛واین شیرین ترین غم وترس دنیاست!


ششم:

جاده های زیادی را پیمودم،با آدم های زیادی همسفر وسفره شدم،ترس وگرما وسرما وخوشی وناخوشی و همه آنهایی که گفتم را چشیدم،چند بار رخ در رخ مرگ و رو در روی ترس ایستادم، غلط یا درستش را نمی دانم اما فکرمی کنم آدم همین که خود را جست،مواجه شد،لخت وعریان نگاهش کردباید رهایش کند تا همه چیزبه آدم برسد،تا آدم خودش بشود!آن تن تب زده وبیمار، مستی وسرخوشی آن غروب غریب وشب سرد ویخ زده اش در عمق آن کویر ترس وتنهایی  را از یاد نخواهد برد!هیچگاه،هیچگاه



پ.ن:

از احوالپرسی ومحبتتون ممنونم.


285.چشم هایش

یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 14:08

285.

خدا خدا می کردم که بیاید،آمدنش را دوست داشتم.همین آمدن برایم خیلی با ارزش بود.از صبحش همه چیز متفاوت بود.نتیجه ی آمدنش برایم دور از انتظار نبود اما همین که می آمد،چیز دیگری بود.

رفته بودم کنار پنجره،وبیرون را نگاه می کردم،آخرین باری که دیدمش...

مثل بچه ها شده بودم.بی تاب وبی قرار.فرق کرده؟چقدر فرق کرده؟بدتر که نمی توانست بشود،چون بدی نداشت وندارد،ذوق آمدنش دقیقاً مثل خاطره ی روزی بود که قرار بود پدرم برای من وبرادر کوچکترم دوچرخه بخرد."از کله صبح که بابا از خانه بیرون رفت تا ظهرش،از سرکوچه جم نخوردیم!می ترسیدیم...

خدایا نکند بابا،دوچرخه،...

وقتی که سایه مردی از دور با دوچرخه  در دستش از ماشین پیاده شد... دویدن نبود،پرواز بود پرکشیدیم

همین پارسال رفتم وآن فاصله را دوباره دیدم،طی کردم.ازدم کوچه تا سر جاده...فاصله ی چندانی نبود،فاصله ای که در ذهن ورویای کودکانه حک شده بود!"

اما امروز پنجره شده بود دریچه دنیای من به شیرینترین رویا... همه ی فاصله ی من تا...تعبیر خواب های شیرین ...تادوچرخه... 

دیروز چقدر بزرگ بود این پنجره،وامروز چقدر تنگ شده بود.حتی نمی شد در آن پنجره یک نفس کشید.

واگویه می کنم:ببین!"پنجره ها را هم با تو می سنجم"

"لحظه دیدارنزدیک است.
های!نخراشی بغفلت گونه ام را،تیغ!
های!نپرشی صفای زلفکم را،دست!
وآبرویم رانریزی،دل!
ای نخورده مست"

.

.

.

داشت می آمد

مردی با دوچرخه...

خرامان داشت می آمد،خواستم خودم را پنهان کنم،خجالت می کشیدم از این همه التهاب وبی قراری.نشد مرا دید ودستی تکان داد من هم دست تکان دادم.

باورم نمی شد!

خدایا

باز شدن در

یکی یکی شمارش پله ها...

قلب من که نای زدن نداشت!

نداشت!

خدا را شکر خودش بود.

خیلی عوض شده بود.

ولی 

نه!

نه!

خودش بود.

نه

اصلاً هم عوض نشده بود.

خودش بود وغریبی هم نکرد!

نفسم بالا آمد،نزدیک بود رسوا شوم،هر چند شده ام.چه باک!!!

گفتیم وشنیدیم

بودنش آنچنان برایم جذاب بود،که نتونستم به تیغ کلام بیازارمش.چیزهای زیادی را باید می گفتم.توی دلم مانده بود بگویم.توضیح بدهم که بداند...چشمم ناپاک نبود،...نشد،حلاوت بودنش برایم به هر چیزی می ارزید!فقط بودنش برایم بس بود.من چه چیزی بیشتر از این می خواستم؟بودنش!والان هم که بود.چیزی نمی خواستم!

اما...

نشد که چیزی نگویم،نا خواسته،خدا می داند ناخواسته جمله ای گفتم...گفتم "تو ..." فقط یک جمله.وقتی چشم هایش لرزید فهمید چه کرده ام.خودداربوداما.... 

تیری بود که رها شد!

دوست نداشتم برود.

کاش می شد بماند،تا ابد بماند...

کاش می شد.

قبل از رفتنش حس محتضری را داشتم که می دانست هیچ چیزی نمی تواند از مرگ نجاتش دهد،اما...

دم در بی اختیار...با تمام وجودم در آغوش فشردمش...همه ی وجودم را...

داشت می رفت

تکه ای از وجودم

نه!

تمام وجودم بود که می رفت...

کاش می شد همان جا،همان لحظه تمام می شدم!

کاش

کاش

باورم نمی شد این همان خانه ای است که چند لحظه پیش او،مهمانش بود!خالی خالی بود،خالی تر از همیشه!بخدا قسم هیچ وقت خالی تر از آن لحظه نبود.خالی وخفه!نمی توانستم در آن خانه نفس بکشم.تمام در وپنجره ها را باز کردم.خالی شده بود.تهی،کاملاً تهی.همانجا وسط هال خوابم برده بود!غروب ازشدت فشار روی سینه ام بیدار شدم.والبته سوزش گلو وسرمای...

سنگینی حرفم،آن یک جمله داشت قلبم را پاره می کرد.حالش را می فهمیدم.حسش را می گرفتم.خیلی واضح وروشن.چیزی نمی گفت،جوابی نمی داد.نتوانستم خانه بمانم.زدم به خیابان.جستجو!

جستجویی که یقین داشتم حاصلی نخواهد داشت!فقط همین "تورا جستجو می کنم حتی اگر نیابمت"."تو "بهای جستجوی منی،یافتن بی ارزشترین واژه در مقابل توست!

خداونداااااااا

ذهنم درگیر همان یک جمله بود!به همش ریخته بودم!

زده بودم به خیابان تا نیمه های شب گشتم وگشتم!

بر خورده بودم بین مردم،مغازه ها،هیات ها،ترافیک،...

نبود!

از پنجره رفتنش را نگاه می کردم.آرزو می کردم یکبار برگردد ودوباره نگاهش کنم.ولی رفت مثل همان بادی که در شال سبز رنگش پیچیده بود.

برای مردن حتماً لازم نیست عمر آدم تمام بشود.گاهی آدم می میرد ولی هنوز زنده است

 

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خانه...


پ.ن:

نقل از 17آبان ماه سال 1395



( تعداد کل: 292 )
   1       2       3       4       5       ...       30    >>