۳۱۳.روز اول

یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 23:03

اول:

دیشب دیر وقت رسیدم،سرماخورده وخسته از رانندگی طولانی ده ساعته،بدون دوش خوابیدم!


دوم:

صبح یه ساعت دیرتر رفتم سرکار،وسط روز هم یه ساعت مرخصی گرفتم وبه نوبت دندونپزشکی ام رسیدم.


سوم:

همکارا می خواستن سوپرایزم کنن اما بندگان خدا موفق نشدن،کدخدا کوچیکه هم اومده بود،کیک تولدم یه کیک لواشکی هنر دست همسر یکی از همکارا بود.خیلی خوشمزه و متفاوت.


چهارم:

چندتا هدیه گرفتم امروز،چندتا هم فرستاده شده بود دم خونه.همشونو دوست دارم بخصوص یکی اش که رمان جذابیه.تموم که شد همینجا در موردش خواهم نوشت 


پنجم:

چندتا هدیه که از سفر واسه دوستام آورده بودم رو بهشون رسوندم.خوشحال شدن/شدم وکلی انرژی مثبت گرفتم.


ششم:

نوشته بود:کاش نزدیکت بودم،همسایه بودیم،هرشب قابلمه به دست می پریدم اونور وبی خوابت می کردم،بعدش می رفتیم شبگردی!منم نوشتم:این یعنی خودِ خود زندگی!


هفتم:

آدمی که سن رابطه اش به اندازه یه کودک پنج ساله اس،وقتی بادست پیش می کشه وبا پا پس می زنه،یا حالش خوب نیست،یا...استغفرالله،بازم بخونید حالش خوب نیست!

گیرم عقده... رو با توجه گرفتم از من و دو سه نفری که...پرکردی!آخرش؟!!

من اگر چیزی می نویسم،حرف دلمه دلیل نمیشه سوء استفاده بشه،حرف دل!

بفهم!

یا انسان باش وحلش کن یا انسان باش وبرو...یه دفعه واسه همیشه.

هم زدن خاکستر فقط شعله رو روشن می کنه،شعله ای که ممکنه دامن زندگی خود آدمو هم می گیره،این جهان قانون وحساب کتاب داره.


هشتم:

اولین روز سی وپنج سالگیم اینجوری گذشت!

هم حال خوب وهم حال بد.


پ.ن:

این آخرین پستم  در این وبلاگه،برمی گردیم به روز اول!

۳۱۲.سرده

جمعه 2 شهریور 1397 ساعت 17:27

۳۱۲.

اول:

انگاری یه چیزی داره شروع میشه،شروع شده،...نمی دونم!


دوم:

ساعت شنی رو برگردوندم،آخرین دونه های شن،...


سوم:

جای یه چیزی داره خالی میشه ویه خالی داره جاشو پر می کنه.

ازصبح سردمه،انگاری همه چی سرده،آفتاب چرا جون نداره؟


چهارم:

سینه ام سنگینه،از غم سنگینی که توی دلم گذاشتن،از اینکه رنج می کشن به خاطر من ومن نمی تونم کاری بکنم.از بودنشون،از رفتنشون،از نبودنشون.

جاش درد می کنه،می سوزه،می سوزه!

زخم کهنه اس

می سوزه


پنجم:

چقدر سرده!


۳۱۱.رسم سرای درشت!

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 15:37

۳۱۱.

اول:

چهارشنبه همونی شد که پیش بینی کرده بودم ودلم می خواست،نه فقط جگرم بلکه تمام امعا واحشام خنک شد!خنک شدن درحد یخ زدگی!

خبرش که پیچیدو...کلی تلفن وپیام و...داشتم!

تقریبا تا دیر وقت موندم محل کار،کارای زیادی رو باید جمع می کردم.


دوم:

داستان این روزگار خیلی عجیبه،دو نفری که از بدی چیزی نمانده بود که در حقم نکردن وزخم حسادت وکینه توزی نبود که به من نزدن وتهمت وافترا وزیرآبی نبود که نزدن،فقط به خاطر حسادت!حالا مثل یه تخم گنجشک توی مشتم هستن.فقط یه فشار کوچیک بدم،تمام هستی اشون نابود میشه.به همین راحتی !

روزگار همینه.

دروغ چراخیلی دلم می خواد مثل خودشون بشم وتمام بدی هاشونو جبران کنم،منم آدم،پیغمبر نیستم.نمی خوام همیشه رل آدم خوبه رو بازی کنم،منم آدمم.خیلی دوس دارم تلافی کنم.

اما یه چیزی هم توی دلم میگه زدن افتاده، از مردونگی به دوره!

با خودم درچالشم.


سوم:

هرچند برنامه سفرکنسل شد،اما خیلی هم بد نشد.

تخته ونوشیدنی آلمانی وس...!


چهارم:

صبح داشتم بهش فکر می کردم که امروز پنج شنبه اس ونمی تونم ببینمش.سر نهار زنگ می زنه داداشی چطوری برم توانیر؟می گم داداش به قربونت مگه تهرانی؟بله رو که می گه من مثل فشنگ نهنگه رو آتیش می کنم وخودمو بهش می رسونم!

کلی ذوق می کنیم مثل بچه ها میپریم هم بغل می کنیم وسط خیابون و...

رسوندمش به مقصد،کلی حرف زدیم توی مسیر،کلاس برداشته تهران،چند هفته رو پنج شنبه ها باید بیاد تهران.

خوش به حالم میشه خیلی!

ممکنه از یه گوشت وخون نباشیم اما قطعا از یه روح وجان ایم.

وقتی سانی می گه دایی جوون،انگاری همه عالم مال خودمه.


پنجم:

واسه خواستنی ها چقدر باید تلاش کنیم؟

چرا باهم بازی کنیم؟

مقصرمانیستیم.

داستان ساده تر از این حرفاس بخدا،یه کم مهربون تر باشیم.

اون بالاییه مهربونتر از همه ماست.


ششم:

دلم هوای بغلتوکرده،یاغریب الغربا.

۳۱۰.خوشحالی های کوچک!

چهارشنبه 17 مرداد 1397 ساعت 01:27

۳۱۰.

اول:

حالی می کنیم با این تخته نرد!

چند وقت پیش منزل دوستی مهمان بودم،اهل بازی تخته بود،بازی اشو بلد نبودم،بهم یاد داد وچند دست هم بازی کردیم،دیدم چقدر به این بازی علاقه دارم،به دوستی از کردستان سفارش دادم یه دونه اشو برام بگیره وبفرسته.دوست گرامی هم سنگ تموم گذاشته ویه کار مرغوبشو سفارش ساخت داده بود وبرام فرستاد.

حالامنم مهمون دعوت می کنم به صرف تخته و...

البته در مارس شدن ید طولایی یافتم!

هیچی دیگه اسیرش شدیم!


دوم:

می گم ای حکیم مسعود بیهقی(اسم دوست هیمالیا نوردی از که اصالتاًسبزواریه)پاشو بریم منیریه یه کوله سبک بخرم،کوله کوچیکه ام داغون شده.میگه دلار گرونه،بزار بعداً!می گم گور بابای دلار...بزن بریم.

یه کوله ۴۰ لیتری گرفتم.انگاری توی مغازه داد می زد بیا منو بگیرفقط من!خیلی ازش خوشم اومده ودوسش دارم.من فکر  می کنم اگه وسایلتو دوس داشته باشی،اونا هم دوست دارن ومی تونی بیشتر باهاشون خوش بگذرونی.


سوم:

از دست فروش توی مترو یه کابل شارژر سه متری خریدم.

آقا چه حالی میده اینجا باگوشی  لم بدی و پریز اونور اتاق باشه!

یکی از مشکلات سخت زندگی ام حل شد!


چهارم:

آیا فردا جگرمان خنک خواهد شد؟!!

خدا کند بشودکه بشود.


پنجم:

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست!شتربی معرفت.

بیا کارِت دارم


۳۰۹.اتاق فرمان!

یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 15:08

۳۰۹.

همین الان از اتاق فرمان اشاره کردن که موضوع روز چهارشنبه هواست وشما می تونی به مسافرت بررسی!

(یوهاهاهاهاهاها)!

اینه!!!

۳۰۸.پنیر برشته!

شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 23:50

۳۰۸:

اول:

دلم یه نوشیدنی متفاوت می خواد،یه چیزی که ذائقه امو عوض کنه،یه نوشیدنی قوی ومتفاوت.نمی دونم چیه!


دوم:

دیشب خونه...دعوت بودم،دعوتی از جنس دلتنگی های پنج شنبه ای،که از قضا جمعه اتفاق افتاد.کلی خوراکی خوشمزه والبته سرگل غذای شام واسه من "پنیر برشته"(اگر درست نوشته باشم)بود.یه غذایی که پایه اش پنیر محلی وتخم ومرغه!

به حدی خوشم اومد که باپرویی تمام گفتم بازم واسم درست کنید که باخودم ببرم!


سوم:

دوس دارم آخر هفته برم سفر،هم ذهنم درگیره وهم گرمای هوا اذیتم می کنه،یه استراحت کوچیک لازمم.برم اون بالا توی جنگل  ومه چادر بزنم،یخ کنم از سرما ودریا رو تماشا کنم.

همه چی به صبح چهارشنبه بستگی داره!


چهارم:

بعداز برگزاری سمینار حسادت ها خیلی اذیتم می کنه،هرچند رئیس کوچیکه خیلی هوامو داره،اماسنگاشون خیلی درد داره ،لامصبا یه پا منجنیقن واسه خودشون!

به حدی خسته ام کردن که...صبر وحیا آدم هم حدی داره!



پ.ن:

اگه می خواید کسی رو دچار توهم خدابودن کنید،ازش بخواید...فقط بخواید،حالا هرچی که شد...بعد یه مدت کم کم باورش میشه که خداست!(مخاطب خودم)

۳۰۷.حرمت

چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 00:40

۳۰۷.

اول:

قدیمیا خیلی چیزا داشتن که توی نسل جدید وزمانه جدید وجود نداره وکم رنگ میشه.حتی شاید بعضی از این قدیمیا دیگه پایبندش نباشن،یه چیزای مثل حرمت سلام علیک،نون ونمک،مثل بزرگتری کوچیکتری و...

انگاری ویژگی وشاخصه این دوره روزگار شده بی حرمتی وهمه چی رو شوخی ومسخره گرفتن!

همین وبلاگستان یه روزایی خیلی فرق داشت.اگر کسی چیزی می نوشت،حرفاشو می زد،دردو دلاشو می گفت،دیگران یا می خوندن ومی رفتن،یا اینکه همدلی می کردن و...حداقل اینجا همه می تونستن خودشون باشن.وبلاگستان مثل یه حرم بود،حرمت داشت کلی رسم ورسوم وآداب و...داشت.اهالی اش خیلی هوای همو داشتن.

الان اگه از خودت بنویسی ودرد ودل کنی،می خونن ورد نمیشن  که هیچ،همدلی هم نمی کنن،جای خود!کامنت هم میزارن که...سربه سرت بزارن یا خودشونو جای...

نمی فهمم این کار یعنی چی؟!!

کاش می فهمیدن که باید حداقل یه کم فهمید!

آدم بفهم!

اما این روزا انگاری اینجاهم مثل بیرون شده،خیلی حقیقی شده.مثل بیرون،نمیشه ...


دوم:

زنگ زده،می گه حال موتور سواری داری؟!!می گم من موتور ندارما،بیا دنبالم فروختمش رفت!جیغ می زنه وکلی ...بارم می کنه.

عاشقش بودم،فقط مال خودم بود.موتور سوار خوبی نیستم،مثل رانندگی ام،اما خیلی هواشو داشتم،مثل دسته گل نگهش داشتم.غیرتی بودم سرش،حتی نزاشتم باهاش یه عکس بگیرن،دست هیشکی نداده بودم تاحالا،خودم رفتمو گذاشتمش روی کفی آوردم خونه،خودم آوردمش پارکینگ وخودم....مثل عروس کشون!

فقط واسه دل خودِخودم بود،فقط خودم!پدرم دراومد تا پلاکش کردم ومجوز ترددشو گرفتم.کلی کپن سوزوندم واسش.

اماچه فایده که دیگه مال من نیست.راهی اش کردم جایی که دیگه حتی چشم خودمم بهش نیوفته!نمی تونستم بدمش به آشنا که جلو چشمم بچخروندش،سوارش خیرشو ببینه،امیدوارم قدرشو بدونه مثل خودم نازشو بکشه.

موتور سنگین یکی از آرزوهای بچگی ام ونوجوانی جوانی ام بود که خدارو شکر بهش رسیدم.

حال پدرایی رو دارم که دختر شوهر دادن!


پ.ن:

اگه بخوای سرت بلند بمونه باید از خیلی چیزا بگذری.


۳۰۶.وای اگر از پس امروز بود فردایی!

پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 ساعت 21:48

۳۰۶.

اول:

داشتم کارای ترخیص و پرداخت و... رو انجام می دادم،دیدم یه آقایی که"دشداشه"تنش بود،مضطرب ونگران اینور وانور میره و... رفتم بهش سلام کرد متوجه شدم عربه وایرانی نیست واصلاً هم فارسی بلد نیست.به عربی دست وپاشکسته از نسب ام بهش گفتم وموضوع رو پرسیدم،امن شد وکلی خوشحال شد.گفت که چند روزی بستری بوده متاسفانه مترجم وهمراهش کلی پول ازش کش رفته،گوشی موبایلشو زده وفلنگو بسته،اینم مونده بود،ریال نداشت اما کلی دلار همراهش بود،متوجه شدم چند نفراز کارکنان بیمارستان می خواستن براش چنج کنن اما به قیمت دلار دولتی!!!واونجوری حسابشو پرداخت کنن.رسماًمی خواستن سرش کلاه بزارن.بهش توضیح دادم که قیمت دلار الان چطوری توی ایران و...خیلی بیشتر ناراحت شد.اصرار کردم که یکی از کارکنان حراست بیمارستان همراهی اش کنه وببره صرافی اما فقط پیچوندن!

با اینکه خیلی درد داشتم،از این اتفاق خیلی حالم بدتر شد،خودم کارت کشیدم،کارای ترخیص اونم انجام دادم،هرچقدر که تعارف کردم،خونه نیومد،بردمش هتل،همه هزینه ها از پول هتل تا غذا و...تایم پرواز شو هم هماهنگ کردم،برای روز بعدش هم تاکسی گرفتم.آخر سر هم به یکی از دوستام که صرافی داره زنگ زدم،کسی رو فرستاد وبه مقدار لازم از دلاراشو براش چنج کرد.پول منو داد،بهش تاکید کردم که تا لحظه نشستن توی هواپیما به هیچ کس پولی پرداخت نکنه.

واز هم جدا شدیم واومدم خونه!

بله،ما دزدیم،رحم نداریم حتی به یه بیمار غریب که حتی نمی تونه به زبون ما حرف بزنه!

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه.


دوم:

خواب دیدم توی یه سالن ام،یه جلسه اس مثل جلسات کتابخونی.ورودی سالن میز گذاشته بودن،کلی کتاب روش بودکه واسه تبادل و... گذاشته بود.از سالن اومدم بیرون که کتابارو ببینم.هرکدوم که باز می کردم امضا داشت،یه امضا مثل امضایی که روی کتابی که از مترو برام ۱۳۹۳/۵/۲۰ گرفته بود.کتابا رو کسایی آورده بودن که توی جلسه بودن،یه لحظه به ذهنم رسید که اونم هست!همه کتابارو برداشتم که مال خودم باشه وتندی برگشتم داخل.جلسه تموم شد وداشتن می رفتن.دیدمش!!!با مقنعه ومانتو مشکی دخترونه ودانشجویی.صداش کردم... رفت.خواستم بهش برسم،اما از سالن رفته بود بیرون. همه کوچه های اطراف رو دویدم که پیداش کنم،اما نبود! هق هق می کردم ومی دویدم،امانبود...!با صدای هق هق خودم بیدار شدم.خیس خیس بودم،هم از اشک وهم از...

دیگه خوابم نبرد دیگه.

پتومو پیچیدم دورم وکز کردم...

غمم خیلی بالاس خیلی،الانم اومدم این بالا که...

خدایا چرا الان؟چرا این خواب؟!!چرا الان؟!!

ای خدا!


سوم:

امان از این شب،ماه کامله امشب


۳۰۵.لیلای بی لیلا

یکشنبه 31 تیر 1397 ساعت 20:41

۳۰۵.

امروز سالگرد لیلا بود،لیلا اسفندیاری،دختری که سخت زیست وزیبا رفت وبرای آرامش پیکرش سترگ ترین آغوش را برگزید،آغوش هیمالیا!نه...

ارزش آدم ها را انتخاب هایشان مشخص می کند.

روحش شاد،یادش گرامی

۳۰۴.خستگی

یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 00:27

۳۰۴.

می خوام بنویسم اما از زور خستگی دستم به نوشتن نمیره!

خسته ام اما خوشحال!

( تعداد کل: 311 )
   1       2       3       4       5       ...       32    >>
ایستاده در باد

۳۱۳.روز اول

یکشنبه 1 مهر 1397 ساعت 23:03

اول:

دیشب دیر وقت رسیدم،سرماخورده وخسته از رانندگی طولانی ده ساعته،بدون دوش خوابیدم!


دوم:

صبح یه ساعت دیرتر رفتم سرکار،وسط روز هم یه ساعت مرخصی گرفتم وبه نوبت دندونپزشکی ام رسیدم.


سوم:

همکارا می خواستن سوپرایزم کنن اما بندگان خدا موفق نشدن،کدخدا کوچیکه هم اومده بود،کیک تولدم یه کیک لواشکی هنر دست همسر یکی از همکارا بود.خیلی خوشمزه و متفاوت.


چهارم:

چندتا هدیه گرفتم امروز،چندتا هم فرستاده شده بود دم خونه.همشونو دوست دارم بخصوص یکی اش که رمان جذابیه.تموم که شد همینجا در موردش خواهم نوشت 


پنجم:

چندتا هدیه که از سفر واسه دوستام آورده بودم رو بهشون رسوندم.خوشحال شدن/شدم وکلی انرژی مثبت گرفتم.


ششم:

نوشته بود:کاش نزدیکت بودم،همسایه بودیم،هرشب قابلمه به دست می پریدم اونور وبی خوابت می کردم،بعدش می رفتیم شبگردی!منم نوشتم:این یعنی خودِ خود زندگی!


هفتم:

آدمی که سن رابطه اش به اندازه یه کودک پنج ساله اس،وقتی بادست پیش می کشه وبا پا پس می زنه،یا حالش خوب نیست،یا...استغفرالله،بازم بخونید حالش خوب نیست!

گیرم عقده... رو با توجه گرفتم از من و دو سه نفری که...پرکردی!آخرش؟!!

من اگر چیزی می نویسم،حرف دلمه دلیل نمیشه سوء استفاده بشه،حرف دل!

بفهم!

یا انسان باش وحلش کن یا انسان باش وبرو...یه دفعه واسه همیشه.

هم زدن خاکستر فقط شعله رو روشن می کنه،شعله ای که ممکنه دامن زندگی خود آدمو هم می گیره،این جهان قانون وحساب کتاب داره.


هشتم:

اولین روز سی وپنج سالگیم اینجوری گذشت!

هم حال خوب وهم حال بد.


پ.ن:

این آخرین پستم  در این وبلاگه،برمی گردیم به روز اول!

۳۱۲.سرده

جمعه 2 شهریور 1397 ساعت 17:27

۳۱۲.

اول:

انگاری یه چیزی داره شروع میشه،شروع شده،...نمی دونم!


دوم:

ساعت شنی رو برگردوندم،آخرین دونه های شن،...


سوم:

جای یه چیزی داره خالی میشه ویه خالی داره جاشو پر می کنه.

ازصبح سردمه،انگاری همه چی سرده،آفتاب چرا جون نداره؟


چهارم:

سینه ام سنگینه،از غم سنگینی که توی دلم گذاشتن،از اینکه رنج می کشن به خاطر من ومن نمی تونم کاری بکنم.از بودنشون،از رفتنشون،از نبودنشون.

جاش درد می کنه،می سوزه،می سوزه!

زخم کهنه اس

می سوزه


پنجم:

چقدر سرده!


۳۱۱.رسم سرای درشت!

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 15:37

۳۱۱.

اول:

چهارشنبه همونی شد که پیش بینی کرده بودم ودلم می خواست،نه فقط جگرم بلکه تمام امعا واحشام خنک شد!خنک شدن درحد یخ زدگی!

خبرش که پیچیدو...کلی تلفن وپیام و...داشتم!

تقریبا تا دیر وقت موندم محل کار،کارای زیادی رو باید جمع می کردم.


دوم:

داستان این روزگار خیلی عجیبه،دو نفری که از بدی چیزی نمانده بود که در حقم نکردن وزخم حسادت وکینه توزی نبود که به من نزدن وتهمت وافترا وزیرآبی نبود که نزدن،فقط به خاطر حسادت!حالا مثل یه تخم گنجشک توی مشتم هستن.فقط یه فشار کوچیک بدم،تمام هستی اشون نابود میشه.به همین راحتی !

روزگار همینه.

دروغ چراخیلی دلم می خواد مثل خودشون بشم وتمام بدی هاشونو جبران کنم،منم آدم،پیغمبر نیستم.نمی خوام همیشه رل آدم خوبه رو بازی کنم،منم آدمم.خیلی دوس دارم تلافی کنم.

اما یه چیزی هم توی دلم میگه زدن افتاده، از مردونگی به دوره!

با خودم درچالشم.


سوم:

هرچند برنامه سفرکنسل شد،اما خیلی هم بد نشد.

تخته ونوشیدنی آلمانی وس...!


چهارم:

صبح داشتم بهش فکر می کردم که امروز پنج شنبه اس ونمی تونم ببینمش.سر نهار زنگ می زنه داداشی چطوری برم توانیر؟می گم داداش به قربونت مگه تهرانی؟بله رو که می گه من مثل فشنگ نهنگه رو آتیش می کنم وخودمو بهش می رسونم!

کلی ذوق می کنیم مثل بچه ها میپریم هم بغل می کنیم وسط خیابون و...

رسوندمش به مقصد،کلی حرف زدیم توی مسیر،کلاس برداشته تهران،چند هفته رو پنج شنبه ها باید بیاد تهران.

خوش به حالم میشه خیلی!

ممکنه از یه گوشت وخون نباشیم اما قطعا از یه روح وجان ایم.

وقتی سانی می گه دایی جوون،انگاری همه عالم مال خودمه.


پنجم:

واسه خواستنی ها چقدر باید تلاش کنیم؟

چرا باهم بازی کنیم؟

مقصرمانیستیم.

داستان ساده تر از این حرفاس بخدا،یه کم مهربون تر باشیم.

اون بالاییه مهربونتر از همه ماست.


ششم:

دلم هوای بغلتوکرده،یاغریب الغربا.

۳۱۰.خوشحالی های کوچک!

چهارشنبه 17 مرداد 1397 ساعت 01:27

۳۱۰.

اول:

حالی می کنیم با این تخته نرد!

چند وقت پیش منزل دوستی مهمان بودم،اهل بازی تخته بود،بازی اشو بلد نبودم،بهم یاد داد وچند دست هم بازی کردیم،دیدم چقدر به این بازی علاقه دارم،به دوستی از کردستان سفارش دادم یه دونه اشو برام بگیره وبفرسته.دوست گرامی هم سنگ تموم گذاشته ویه کار مرغوبشو سفارش ساخت داده بود وبرام فرستاد.

حالامنم مهمون دعوت می کنم به صرف تخته و...

البته در مارس شدن ید طولایی یافتم!

هیچی دیگه اسیرش شدیم!


دوم:

می گم ای حکیم مسعود بیهقی(اسم دوست هیمالیا نوردی از که اصالتاًسبزواریه)پاشو بریم منیریه یه کوله سبک بخرم،کوله کوچیکه ام داغون شده.میگه دلار گرونه،بزار بعداً!می گم گور بابای دلار...بزن بریم.

یه کوله ۴۰ لیتری گرفتم.انگاری توی مغازه داد می زد بیا منو بگیرفقط من!خیلی ازش خوشم اومده ودوسش دارم.من فکر  می کنم اگه وسایلتو دوس داشته باشی،اونا هم دوست دارن ومی تونی بیشتر باهاشون خوش بگذرونی.


سوم:

از دست فروش توی مترو یه کابل شارژر سه متری خریدم.

آقا چه حالی میده اینجا باگوشی  لم بدی و پریز اونور اتاق باشه!

یکی از مشکلات سخت زندگی ام حل شد!


چهارم:

آیا فردا جگرمان خنک خواهد شد؟!!

خدا کند بشودکه بشود.


پنجم:

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست!شتربی معرفت.

بیا کارِت دارم


۳۰۹.اتاق فرمان!

یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 15:08

۳۰۹.

همین الان از اتاق فرمان اشاره کردن که موضوع روز چهارشنبه هواست وشما می تونی به مسافرت بررسی!

(یوهاهاهاهاهاها)!

اینه!!!

۳۰۸.پنیر برشته!

شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 23:50

۳۰۸:

اول:

دلم یه نوشیدنی متفاوت می خواد،یه چیزی که ذائقه امو عوض کنه،یه نوشیدنی قوی ومتفاوت.نمی دونم چیه!


دوم:

دیشب خونه...دعوت بودم،دعوتی از جنس دلتنگی های پنج شنبه ای،که از قضا جمعه اتفاق افتاد.کلی خوراکی خوشمزه والبته سرگل غذای شام واسه من "پنیر برشته"(اگر درست نوشته باشم)بود.یه غذایی که پایه اش پنیر محلی وتخم ومرغه!

به حدی خوشم اومد که باپرویی تمام گفتم بازم واسم درست کنید که باخودم ببرم!


سوم:

دوس دارم آخر هفته برم سفر،هم ذهنم درگیره وهم گرمای هوا اذیتم می کنه،یه استراحت کوچیک لازمم.برم اون بالا توی جنگل  ومه چادر بزنم،یخ کنم از سرما ودریا رو تماشا کنم.

همه چی به صبح چهارشنبه بستگی داره!


چهارم:

بعداز برگزاری سمینار حسادت ها خیلی اذیتم می کنه،هرچند رئیس کوچیکه خیلی هوامو داره،اماسنگاشون خیلی درد داره ،لامصبا یه پا منجنیقن واسه خودشون!

به حدی خسته ام کردن که...صبر وحیا آدم هم حدی داره!



پ.ن:

اگه می خواید کسی رو دچار توهم خدابودن کنید،ازش بخواید...فقط بخواید،حالا هرچی که شد...بعد یه مدت کم کم باورش میشه که خداست!(مخاطب خودم)

۳۰۷.حرمت

چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 00:40

۳۰۷.

اول:

قدیمیا خیلی چیزا داشتن که توی نسل جدید وزمانه جدید وجود نداره وکم رنگ میشه.حتی شاید بعضی از این قدیمیا دیگه پایبندش نباشن،یه چیزای مثل حرمت سلام علیک،نون ونمک،مثل بزرگتری کوچیکتری و...

انگاری ویژگی وشاخصه این دوره روزگار شده بی حرمتی وهمه چی رو شوخی ومسخره گرفتن!

همین وبلاگستان یه روزایی خیلی فرق داشت.اگر کسی چیزی می نوشت،حرفاشو می زد،دردو دلاشو می گفت،دیگران یا می خوندن ومی رفتن،یا اینکه همدلی می کردن و...حداقل اینجا همه می تونستن خودشون باشن.وبلاگستان مثل یه حرم بود،حرمت داشت کلی رسم ورسوم وآداب و...داشت.اهالی اش خیلی هوای همو داشتن.

الان اگه از خودت بنویسی ودرد ودل کنی،می خونن ورد نمیشن  که هیچ،همدلی هم نمی کنن،جای خود!کامنت هم میزارن که...سربه سرت بزارن یا خودشونو جای...

نمی فهمم این کار یعنی چی؟!!

کاش می فهمیدن که باید حداقل یه کم فهمید!

آدم بفهم!

اما این روزا انگاری اینجاهم مثل بیرون شده،خیلی حقیقی شده.مثل بیرون،نمیشه ...


دوم:

زنگ زده،می گه حال موتور سواری داری؟!!می گم من موتور ندارما،بیا دنبالم فروختمش رفت!جیغ می زنه وکلی ...بارم می کنه.

عاشقش بودم،فقط مال خودم بود.موتور سوار خوبی نیستم،مثل رانندگی ام،اما خیلی هواشو داشتم،مثل دسته گل نگهش داشتم.غیرتی بودم سرش،حتی نزاشتم باهاش یه عکس بگیرن،دست هیشکی نداده بودم تاحالا،خودم رفتمو گذاشتمش روی کفی آوردم خونه،خودم آوردمش پارکینگ وخودم....مثل عروس کشون!

فقط واسه دل خودِخودم بود،فقط خودم!پدرم دراومد تا پلاکش کردم ومجوز ترددشو گرفتم.کلی کپن سوزوندم واسش.

اماچه فایده که دیگه مال من نیست.راهی اش کردم جایی که دیگه حتی چشم خودمم بهش نیوفته!نمی تونستم بدمش به آشنا که جلو چشمم بچخروندش،سوارش خیرشو ببینه،امیدوارم قدرشو بدونه مثل خودم نازشو بکشه.

موتور سنگین یکی از آرزوهای بچگی ام ونوجوانی جوانی ام بود که خدارو شکر بهش رسیدم.

حال پدرایی رو دارم که دختر شوهر دادن!


پ.ن:

اگه بخوای سرت بلند بمونه باید از خیلی چیزا بگذری.


۳۰۶.وای اگر از پس امروز بود فردایی!

پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 ساعت 21:48

۳۰۶.

اول:

داشتم کارای ترخیص و پرداخت و... رو انجام می دادم،دیدم یه آقایی که"دشداشه"تنش بود،مضطرب ونگران اینور وانور میره و... رفتم بهش سلام کرد متوجه شدم عربه وایرانی نیست واصلاً هم فارسی بلد نیست.به عربی دست وپاشکسته از نسب ام بهش گفتم وموضوع رو پرسیدم،امن شد وکلی خوشحال شد.گفت که چند روزی بستری بوده متاسفانه مترجم وهمراهش کلی پول ازش کش رفته،گوشی موبایلشو زده وفلنگو بسته،اینم مونده بود،ریال نداشت اما کلی دلار همراهش بود،متوجه شدم چند نفراز کارکنان بیمارستان می خواستن براش چنج کنن اما به قیمت دلار دولتی!!!واونجوری حسابشو پرداخت کنن.رسماًمی خواستن سرش کلاه بزارن.بهش توضیح دادم که قیمت دلار الان چطوری توی ایران و...خیلی بیشتر ناراحت شد.اصرار کردم که یکی از کارکنان حراست بیمارستان همراهی اش کنه وببره صرافی اما فقط پیچوندن!

با اینکه خیلی درد داشتم،از این اتفاق خیلی حالم بدتر شد،خودم کارت کشیدم،کارای ترخیص اونم انجام دادم،هرچقدر که تعارف کردم،خونه نیومد،بردمش هتل،همه هزینه ها از پول هتل تا غذا و...تایم پرواز شو هم هماهنگ کردم،برای روز بعدش هم تاکسی گرفتم.آخر سر هم به یکی از دوستام که صرافی داره زنگ زدم،کسی رو فرستاد وبه مقدار لازم از دلاراشو براش چنج کرد.پول منو داد،بهش تاکید کردم که تا لحظه نشستن توی هواپیما به هیچ کس پولی پرداخت نکنه.

واز هم جدا شدیم واومدم خونه!

بله،ما دزدیم،رحم نداریم حتی به یه بیمار غریب که حتی نمی تونه به زبون ما حرف بزنه!

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه.


دوم:

خواب دیدم توی یه سالن ام،یه جلسه اس مثل جلسات کتابخونی.ورودی سالن میز گذاشته بودن،کلی کتاب روش بودکه واسه تبادل و... گذاشته بود.از سالن اومدم بیرون که کتابارو ببینم.هرکدوم که باز می کردم امضا داشت،یه امضا مثل امضایی که روی کتابی که از مترو برام ۱۳۹۳/۵/۲۰ گرفته بود.کتابا رو کسایی آورده بودن که توی جلسه بودن،یه لحظه به ذهنم رسید که اونم هست!همه کتابارو برداشتم که مال خودم باشه وتندی برگشتم داخل.جلسه تموم شد وداشتن می رفتن.دیدمش!!!با مقنعه ومانتو مشکی دخترونه ودانشجویی.صداش کردم... رفت.خواستم بهش برسم،اما از سالن رفته بود بیرون. همه کوچه های اطراف رو دویدم که پیداش کنم،اما نبود! هق هق می کردم ومی دویدم،امانبود...!با صدای هق هق خودم بیدار شدم.خیس خیس بودم،هم از اشک وهم از...

دیگه خوابم نبرد دیگه.

پتومو پیچیدم دورم وکز کردم...

غمم خیلی بالاس خیلی،الانم اومدم این بالا که...

خدایا چرا الان؟چرا این خواب؟!!چرا الان؟!!

ای خدا!


سوم:

امان از این شب،ماه کامله امشب


۳۰۵.لیلای بی لیلا

یکشنبه 31 تیر 1397 ساعت 20:41

۳۰۵.

امروز سالگرد لیلا بود،لیلا اسفندیاری،دختری که سخت زیست وزیبا رفت وبرای آرامش پیکرش سترگ ترین آغوش را برگزید،آغوش هیمالیا!نه...

ارزش آدم ها را انتخاب هایشان مشخص می کند.

روحش شاد،یادش گرامی

۳۰۴.خستگی

یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 00:27

۳۰۴.

می خوام بنویسم اما از زور خستگی دستم به نوشتن نمیره!

خسته ام اما خوشحال!

( تعداد کل: 311 )
   1       2       3       4       5       ...       32    >>